سایه

چگونه است که نمی گویم

آنچرا که در قلب من می گذرد؟

می گویم می دانم و

می نویسم روز ها و روز ها

کلمات در پی هم می آیند

در شعر ها و

نامه ها و...

من نمی گویم و

نمی دانم

*********

عزیزم

زمانی گذشته بر من

و آنچنان لحظه هایم در هم پیچیده که

ثانیه ها را گم کرده ام و

این میان

حفره ای دهان باز کرده در قلبم

به بزرگی ابدیت.

این حفره سیاه

مرا از آنچه بر من گذشته می گیرد و

به دوردست ترین ستاره ها

پیوند می کند

********

من نمانده ام با لحظه ها

من بوده ام و لحظه ها

همه لحظه ها

بی انکه بپیوندند و

روزی برآید از پیوندشان

شبی است طولانی و تاریک

بی آنکه روزی آن را بدرقه کرده باشد

********

من در ناآگاهی ام

غوطه می خورم و

همه این حس ها

حقیقت گذرائی هستند

مثل اینکه من سایه ای باشم

تنها سایه ای

در لحظه ای گذرا

از پوشش ابری

بر لکه ای آفتاب

در کناره دیواری بلند

نقش محوی از

شاخه ای و

برگ ها...

آوید میرشکرائی ٢٨/۶/٨٧ یک وبیست دقیقه صبح

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٩
تگ ها :