رهایم کنید

مرا درون جعبه ای فشردند 

تا که شکل آن شوم

شما را به خدا

هیچیک از سلول هایم چهار گوش نیستند

مرا رها کنید

رها کنید که بخوابم

نه می خواهم که چیزی بخوانم

نه می خواهم که کاری بکنم

قالب تنگ آن خانم دکتر مضحکی را که هر روز

فکر می کند در خواب راه می رود

و کاری می کند را هم نمی خواهم

شما را به خدا مرا رها کنید

می خواهم بخوابم

بخوابم

و حتی رویائی نبینم دیگر

از حقیقتی که نیست

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

دل من خود افسانه ای است

و جادوئی است

همه لحظه های مبهم نا منتظر آن

مرا نیاز به داستان شما نیست

تا به خواب روم

رهایم کنید

کسی درونم قصه می گوید

آوید ۱۷/۲/۸۵ نیمه شب

 

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٠
تگ ها :