مرور

نکند حافظه ام را از دست داده ام؟

دوباره باز مرور میکنم

شعرهائی را که از لحظه لحظه های من حکایت میکنند

گام ها را دیگر برنمی دارم یکی پس از دیگری

درنگ می کنم

دوباره فریب خورده ام.

دوباره باز مرور می کنم

نکند از یاد ببرم؟

چه خوب که مثل کتاب های مودیانی

نمی توانم برگردم به گذشته ها

دودآلود است شهری که در آن زندگی می کنم

مه الود تر گذشته های غمبار

تنها قلبم

همان ترانه همیشگی را زمزمه می کند

آوید میرشکرائی

د

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱٠
تگ ها :

روزگار سپری شده بهار

باور نمی کردم

خاموش بمانی و

با بهت

دور شدن خنده هایت را نگاه کنی

همه چیز از نو

باریدن را به ابر ها یاد بده دوباره

چشم ها را  به اشک ریختن

بغض را به سینه بیاموز و

قهقهه های مستانه را

به سکوتی که حنجره ات را فرا گرفته

میشود دوباره باز

از پس زمستانی اینچنین سخت و طولانی و ساکت و تاریک

روئیدن را به گیاه و

خواندن را

به بلبلی که در دوردست ها میخواند

یاد داد؟

چگونه میتوان باز

قدم زدن میان ستاره ها را

به این قدم های کهنه سرد آموخت و

از این زمین گل آلود سخت کند و

دوباره باز به راه افتاد؟

روزگار سپری شده بهار و

زمان از دست شده زندگی

آوید میرشکرایی

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱٠
تگ ها :