نشانه های سحر

روز

آبی کبود

از پس ابر های بی خورشید

از میان پرده ها

کم کم

روشن می کند

خطوط درهم اندام من را

چون جنین

پیچیده در این بستر نا آشنا.

صبح من اما

پیش تر

ساعتی ست آغاز شده

چون هر روز

با زمزمه های دلهره ها و تشویش ها

که می پیچند در سرم.

سرم اینک

هنوز پر همهمه و درهم

با نشانه های سحر

همراه

نمی شود

آوید میرشکرائی  3/9/91

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٩
تگ ها :

همه نام ها

همه برگه ها مخدوش و

همه نام ها

نا خوانا

سال هاست

میان دیوار های بی دروازه

چشم دوخته ام به دری بسته و

انتظار مسافری را می کشم

که انگار

در فضای تیره میان دیوار ها

بین در های بسته

سر گردان مانده و

در جا مانده و

خیره و مات و نا آگاه

به سوی هیچ ذروازه ای

گام نمی نهد

××××××××

دور و برم

حالا چندی ست

انباشته کاغذ های سفید..

نسیم سرد مرده ای

زیر و رویشان می کند

و این موسیقی گوش خراش درهم رفتن این کاغذ های

نا نوشته

شوم و بریده بریده

بر جان لحظه هایم پنجه می کشد

×××××××

همه نگاه ها سرد و مرده و

دوخته به جائی دوردست

سالیان دراز است گوئی

نگاهی هرگز از

عطوفت قلبم

گذر نمی کند

×××××××××

این همه قلم های پراکنده و

قرن هاست

حتی نقش مبهم مرکبی

به اینهمه کاغذ پراکنده

نیفتاده و

رویای بوسه قلم

حتی از کابوس سفید بر هم این انبوه کاغذی

گذر نمی کند

××××××

فضای هستی من:

چهار دیوار سرد سر به فلک کشیده

بین دیوار ها

دروازه های بسته بسیار

موسیقی صدای دلخراش کاغذ های سفید و

فرار قلم های خاموش

انتظار بی پایان

زمانه بی گذر

آفتاب رنگ پریده و

شب در راه و

سکوت

پا بر جا

آوید میرشکرائی 3/9/91 شش ونیم صبح

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٩
تگ ها :