تسلیم

خسته نشدی آخر؟

چه کسی قصه ها را باور می کند؟

فیلم ها را باور می کند؟

ترانه های عاشقانه را

شعر ها را باور می کند؟

خسته نشدی آخر؟

خسته نشدی از بازی نقش رقت انگیز این پهلوان پنبه؟!

دیگر پیر شده ای و..

هنوز.....

همه سراغ نسل های گمشده را از تو می گیرند.

آنوفت هنوز هنوز

به دامن رویا های کودکانه می آویزی و

نقش مسخره رقت بار مضمحل این پهلوان پنبه را

که قاه قاه می خندد و

در مقابل همه سختی ها مثل کوه می ایستد را

همچنان بازی می کنی!

به چه کسی؟

چه چیز را می خواهی ثابت کنی؟

باشد.باشد.

تو اینک قهرمان تحمل تلخی ها باش و

کلکسیونر نایاب ترین نمونه ها...

باشد:

ما اینک با افتخار تاج پهلوان پنبه ای را

به تو تقدیم می کنیم

(سوت و کف حضار......)

بس است

بس است. بمیر.

سکوت.

هیس!!!.

***********

تسلیم که شوی و

بی خیال این تاج کاغذی...

قفل را که به زمین بگذاری و

فشار به این مغز انباشته دیگر نیاوری....

دست ها را که بالا بگیری و

حتی این قلم بی نوا را رها کنی....

در مرز پیری جانکاه

دست از دامن نوجوانی بکشی و

از شرح بی وقفه جزئیات بگذزی...

وقتی دیگر نخواهی

چیزی را به کسی..

حتی آنکه همه عمر در سکوت به ناله هایت گوش داده.....

ثابت کنی...

چمباتمه می زنی در آن توده کثافت

میان اینهمه خاک و خل و لجن

سر را که بپوشانی با این دست های بی قرار

شاید شاید شاید

دیگر کسی نبیندت

شاید فراموش ات کنند

شاید فراموش کنی...

شاید............

آوید میرشکرائی 20/4/91  یک و نیم صبح


  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
تگ ها :

پیراهن

زنی ست اما

پیراهنش از هراس و امید

نیمه های شب که گر می گیرد از جفای زمان

پیراهن تنهائی اش را باد می زند و

بر سنگ های سرد گام می نهد

************

زنی ست اما

شادی و اندوه را دیگر باز نمی شناسد از 

اضطراب پر اضطرار نا شناخته ها.

خمیده شانه ها و شوریدگی هایش

زیر حجم حجیم دردناک این کوله بار سنگین نامنتظر.

حتی شب های تاریک و خاموش

دیگر نمی رقصد با پیراهن تب آلودش

بر سنگ های سرد.

با گام های تردید

لنگ لنگان

گام میزند میان بیداری و 

            خواب....

**********

گاهی

تنها....گاهی

می نشیند پس این پنجره های تاریک و

چشم میدوزد به نور برآمده از میان برگ ها

در میان دیگ های پاکیزه.

زنی ست هنوز

در این آشفتگی درونی طولانی

گوشه ای خزیده 

مرز میان شادی و

تخیل و روزگار سنگین شتابزده را

باز نمی شناسد

گوشه ای خزیده و

تنها ......می رود.

آوید میرشکرائی چهار صبح 12/4/91 تهران. خانه.


د


  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٤
تگ ها :

آرزو

هی می گوئی پرهیز کن!

         پرهیز کن!

                         پرهیز کن!

نمی گوئی این انباشتگی ها را چه کنم؟

نمی بینی لنگ می زنم؟

و لحظه هایم همه ورم کرده اند.؟!

حالا هنوز حتی

درگوشه گوشه های پنهان

انباشتگی ها باقی اند..

از سال های سال ام....

انباشتگی  هائی از دلخواسته ها و خیال و آرزو ها و رویا ها


**********

گوشه ای پنهان به جا مانده در دوردست درونم

هنوز فغان می کند

حجم حجیم درهم انبوه آرزو.

آوید میرشکرائی 12/4/91 دو ونیم صبح

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٤
تگ ها :