روزگار وصل

نگاهی بکن دوباره

به حفره های تاریک مخوف سرد تیره ای

در میانه دیواری خزه بسته و ویران و بویناک

که روزگاری

پنجره های خانه ای گرم و

دریچه های اطاق های روشنی بوده اند

سقفی که جه بسیار

نگاه حسرت بار

آویخته به خویش داشت

گرمای شعله ای که روزگاری خانه را می افروخت

خاموش گشته و

زوزه سرد باد تیره

از میانه دریچه های پیش از این روشن

به دل سیاهی می رود.

حالا دوتصویر را بر هم بگذار و

روشنی را از خلال تاریکی

سرما را فراسوی گرما و

ترک شده را

در روزگار وصل به یاد آر!

میشناسی این تصویر را؟ها؟نه؟!

بیشتر نگاه کن

ببین فراسوی لحظه هائی به کوتاهی برق شهابی را

مثل عکس های سیاه سفید آویخته به گوشه های نقره ای آلبوم های مقوائی

این می تواند بازتاب همان شعله ها باشد که

روزگاری دور

سینه ات را و چهره ات را و

جهان پیرامونت را

روشن می داشت؟

روزگاری به سر آمده و

روزگار دیگری گر می گیرد در دست های تازه ای

تصویر ویرانه و سکوت

بر هیاهوی گرم و شاد اطاق گرمی

نقش می بندد و

یکی می شود

زمانه

نه در چهار چوبی می گنجد و

نه به کلامی می آید

روزگارم لبریز شد

پیش از به سر آمدن

لبریز درد و رنج

من در شعله های شور هستی

زنده زنده سوختم  و

در هم پیچیدم

آوید میرشکرائی 11ونیم شب 21/12/91

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٥
تگ ها :

شکل ناکامی

چشم ها را

با دست ها می پوشانی و

مثل خود فاجعه می شوی

شکل عمیق نا کامی.

خسته ای؟نه...

سرت درد می کند؟نه...

چرا کسی از دردی که هست نمی پرسد؟

آنکه واقعی ست و

هنوز گفتنی نیست.

*********

زانو ها را در آغوش می گیری و

سر را میانشان  پنهان می کنی و

باز

توصیف شکل غم می شوی

خوابت می اید؟نه...

سرت گیج می رود؟نه..........

چرا هرگز کسی

سئوالی را که باید نمی پرسد؟

و چیزی برای ابد

پشت جدار قفسه سینه ات پنهان می شود.

*********

حالا بخند

قاه قاه...

فرقی با طوفان اشک ریزان ندارد خنده هایت

در نظر آنان که بی صدا

می گذرند.....

آوید میرشکرائی 3/12/91

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٦
تگ ها :

چشم هایش

زنی را دیدم

آشفته موی و روی برافروخته

پریشان و سر در گم

خمیده قامت و

خسته و سنگین گام هایش

هراسان می رفت..

کجا می روی؟!

نگاهم کرد

چشم هایش چشم هایش چشم هایش...

بر خمیدگی پشتش بود که دیدم ناگهان

کوله بار ژنده پوسیده سنگین روز هایش را

لبریز و آماسیده.

بر آماسیده از رنج و  حسرت وپشیمانی

روز هائی هر یک بلند تر از یک سال

کجا می روی عفریته پریشان؟!

لحظه ای زمین بگذار این کوله بار متعفن را!

پیرزن اما همچنان می رفت و

به بازوی رهگذران می آویخت دمادم

می اویخت و به زمزمه

با صدائی پوسیده و ناآشنا و نامفهوم

چیزی می پرسید

نشان جائی..راهی...سئوال بی جوابی

آشفته بود وپریشان و سرگردان

بی آنکه بداند کجا گام بر می داشت.

دوباره باز صدایش کردم

دوباره باز نگاهم کرد

مرا؟ نه که دوردست را

چشم هایش..

چشم هایش..

چشم هایش...

رهایم کن !!

پاسخ داد

رهایم کن

خسته ام از نیمه شب تا صبح

در جا غلتیدن

خسته ام از این جستجوی شبانه قلم

از جای بر آمدن و

باز نوشتن...

نگاهم کرد دوباره

چشم هایش

چشم هایش

چشم هایش

از میان دندان های فشرده سخن می گفت باز

خشماگین

بریده بریده

من دوباره باز گم شده ام

رهایم کن

شاید یکی از این رهگذران

بداند کجایم

کسی دست خسته ام را بگیرد

کسی کوله بارم را

حتی برای لحظه ای

شریک شود

*************

اینک شب از نیمه گذشته ست

صبح خاکستری خیس بارانی

دوردست آسمان تکیده را

آغاز می کند

پشت لحظه های سربی سنگین

پشت گام های بر آماسیده دردناک

پشت سیلاب اشک و حسرت و

پریشانی و پشیمانی

این دیگر عجوزه ای ست

پیچیده قامت و خسته گام هایش

هنوز می آویزد به بازوی رهگذران

خشماگین و زیر لب

چیزی می پرسد

رهگذران بی چهره اما

بازویشان را از دست تکیده پیرزن

رها می کنند و می روند

1/12/91 پنجو نیم عصر رم

 

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱
تگ ها :