پرده که می افتد آخر...

دست کم

همیشه یکی باید بماند تا

آخر این دفتر....

بماند و

قصه را روایت کند.

بعد آن نقطه آخر

کسی دیگر نیست به این نزدیکی

تماشاچیان دور تر

این بار..

هر تصویر مبهم گذرنده را که دیده اند از دور...

روایت می کنند

***********

من چاره ای ندارم

جز بد شدن و بد بودن...

خشم و دسیسه و نیرنگ...

فریب و دروغ و

خاموشی...

وگرنه چه کسی این داستان پیچیده را

حتی باور میکند؟

چه برسد آنکه روایت کند آن را

دست کم جوری که باور کردنی باشد!

*********

پرده که می افتد آخر

از آن دور ها

سایه های مبهمی از گیاهان

در شب خاموش نیمه تاریکی..

گوشه ای از

فضای دست نایافتنی تخیل دیر پای یک زن میانسال است

از نوجوانی به بعد

همه چیز را از یاد برده و

هرگز

عقوبت ثانیه ها را

وا نمی نهد.

*********

آخر مگر نه اینکه

هیچ چیز نیمه تمام نمی ماند

پایان در سرشت هر آغاز

آواز می کند

آوید میرشکرائی 21/7/90  دو و نیم بامداد

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢
تگ ها :

بیدخت

دوباره آن رواق ها را

            در خواب خواهم دید

     این بار

 در آن حجره ها می مانم:

آن اطاق های آجری سایه سار خنک.

این بار

در آن زلال آبی حل می شوم

که پشت قطره های اشک پنهان است

دوباره در آن رواق ها

در سایه سکوت می خوابم و

تو را دوباره خواب می بینم

*******

آرزو هایم را

در گوش کدام سینه رازدار

زمزمه کرده بودم

که خود نیز از یاد برده بودمشان؟

*********

تنها در صحن با طراوت تو

در آن رواق های سایه روشن دلباز

تحقق رویای ناگفته ام را

به چشم دیدم

آوید میرشکرائی 8/7/90  دو بعدازظهر

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢
تگ ها :