نا تمام

روزی که به نیمه رسیده

در همین نیمه کسل اندوهبار عصرگاهی

                          نیمه تمام است

                               چون نیم قرن گذشته

                                     و چند گاه مانده.....

نیمه تمام مثل همه قصه ها

حتی حکایت همین اندوه 

نیمه تمام می ماند

             بسکه بریده بریده

                      از وحشت سقوط

به تکه تکه های وظایف روزمره و

قطعه قطعه های گمشده پازل روز

می آویزد.

******

سفر هایم نیمه تمام ماندند

بی پایان.

روز آخر چون آوار

بر سرم

اتفاق افتاد.

********

نمی خواهم اینجا باشم

نمی خواهم نباشم

نمی خواهم باشی

نمی خواهم نه باشی

نمی خواهم به مانم

نمی خواهم به روم.

*********

کلاف رنگ به رنگ سر در گم پیچیده ای ست هستی

تا آخر هم که باز شود(اگر شود....!)

آنقدر نیست تا که

پوششی برای شانه های لرزان و

جسم سالمند دیگر کهنه ات

گردد.

آوید میرشکرائی  17/10/90   چهار و هفده دقیقه عصر

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸
تگ ها :

بیخوابی

شب ها

به گوشه گوشه های بسترم می خزم

به جسجوی جائی سرد تر و خاموش تر و تازه تر

جائی که در آن

خاموش شوند این صداهای دائمی که

درونم می گویند و می گویند...

جائی تازه ترکه در آن

رویای تو

مرا در سکوت و خاموشی

در شهر امن آغوشت

به خواب برد.

*********

شب ها لحظه لحظه های دردناک گذشته

همه واهمه ها

تلخی غربت حضور غریبه ها را

بیدار بیدار

چون هزار سوزن تیز

بر چشم ها می زنم و

چون خنجرهای آخته بی رحم

با آن

جان لحظه هایم را می درم.

*********

چه شب هائی شده اند شب هایم

بلندند و

تاریک و

بی انتها و

در آنها

نه نشانی از صدای قطره های باران هست و

نه فراموشی حضور هیچ لحظه ای.

به سالی می انجامد و

روشنائی دریچه ها را

بر سر و تن و چشم رنجدیده ام

آوار می کند

آوید میرشکرائی 6/10/90  پنجو نیم صبح

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧
تگ ها :