تردید

خیلی وقت ها

هیچ چیز را باور نمی کنم

تمامیت لحظه های نفس کشیدنم

در پوششی از ناباوری و

شکل یک علامت سئوال می شود

ابهام در همه چیز:

این زنی که راه می رود

اینجا که قدم میگذارد

وارد بازی های مسخره جهان که می شود

آنجا که فریاد می کشد

خشمی که لحظه هایش را لبریز می  کند

و حیوانی که گاه

از دهانش بیرون می جهد

می خواهد همه حقیقت نابی را  که نیست....

یا که نمی گویند

یا که نمی دانند را

ببلعد.

یا آن زنی که چون مخمل...نرم....

آرام آرام بر بستر سرد لحظه ها می خزد

و گام به گام

به حضور انسانیت

و عشق ورزی مدام...نزدیک تر..

*****************

لحظه ای....فرشته ای و

لحظه ای دیگر

شکارچی مستائصل تلخی ها

مهیب ترین سلاح هایش در دست.......

**************

یا آن زمان های غم انگیز که

فرشته را جا می گذارد و

حقیقت را وا می نهد و

تفنگ خسته را به زمین می گذارد و

می دود و می دود و

می دود و

به رگبار می رود و

میان جنگلی بارانی

پنهان می شود.

*************

آسمان زمینی ها

از این دوردست

ابری و غمگین وخاکستری و دلمرده ست.

من اینجا

در این فضای غریب

که نه شکل زمین است و

نه‌آسمان

شکل رعد و برق می شوم: شکل دعا

و گاهی وقت ها

مثل یک تلسکوپ

دورترین ستاره  را

رصد می کنم...

در کهکشان دیگری.

آوید میرشکرائی ٨/٧/٨٨ ده صبح تهران

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٩
تگ ها :

انگیزه سفر

هر لحظه

به نوعی

پشیمانم:

از همین لحظه پیش و

از سال ها پیش ترش.

در جستجوی آنچه نیست و

آنچه تنها در خیال من زیسته  است همیشه.

ناآمدنی را انتظار می کشم

و آغوشم را نثار فردا می کنم

لحظه ها را همه

با انگیزه سفر

تماشا میکنم

آوید میرشکرائی ٨/٧/٨٨ یازده و نیم صبح تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٩
تگ ها :

نگاه ما

اگر که به آفتاب نگاه کنی

به وقت تابش

و با قطره های باران همراه شوی

به هنگامه رگبار

اگر که نسیم شفاف بارانی را

به جان بکشی....

بی گمان

گل ها رنگ به رنگ تر میشوند

ساقه ها بلند تر

بی گمان درختزار بالنده تر می شود

با نگاه ما

آوید میرشکرائی ٣/٧/٨٨ یازده صبح تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٤
تگ ها :

بدرقه

سراسر سرزمینی باران زده است

لابه لای درختزار پائیزی رنگ به رنگ

و همواره ایستاده کنار در زنی

قرآنی در دست و

اشک در چشم

بدرقه می کند

خاطره ها و نگاره ها و

لبخند های گذشته را

از جائی میان اندوه و امید

تا جائی ناشناخته تر

در دوردست های خیال...

************

بوی طراوت باران می پیچد در جان و روح خسته ای و

با همه سستی گام ها

مشام جان اش را

از خاطرات عشق لبریز می کند.

گام ها را پیش و پس  می کند

آنقدر که خسته اند و دردناک

از ایستادن های طولانی...

به بدرقه و

در انتظار

**************

تنها خدایش می داند که گاه

چه میلی هست در این پاهای بیقرار

به رها کردن

دویدن و.. وانهادن و.... رفتن

و چه رنج عظیمی

در ماندن با همه لحظه ها و

 آواز بیقراری و

خواندن از مهربانی

*******************

همیشه ایستاده ام کنار این در

قرآنی در دست و

ذکر و دعایم بر لب و

نگاهم بارانی و

..................مثل هوای پاک رگبار

جان ام

میان لحظه های انتظار

****************

من سرزمین بارانی انتظارم

در لحظه های درهم پیچیده درختزارم

اکنون پائیزی و رنگ به رنگ

و اسمان دوردستم همیشه

از نوجوانی ام

کبود بوده است

چه در لحظه های آفتابی میان روز و

چه در غم بار گرگ و میش غروب.

تلاوت اذان

مرا واداشته به بیداری صبح و

دعای شبانگاه و

عشق ورزیدنی جنون آمیز در جنگلی بارانی و

زیستن در هنگام رعد و برق و

پر حادثه ترین

داستان های جهان.                  

                      ************

حالا حتی

که پائیزی ام...

هنگامه ایست همه لحظه های بارانی ام و باز

عطر تن ات را

در صبح آغازم

از پیراهن بر جای مانده ات

به مشام جان سوزان ام می کشم

آغاز لحظه های انتظار بازآمدنت را

*****************

گاهی  انتظار

در عین تشویش و دلهره

چه ترانه شیرینی ست

در همان لحظه رفتن ات

آغاز می شوند

همه گام ها و نوت های هماهنگ آمدن

آوید میرشکرائی ٣/٧/٨٨ هفت صبح تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٤
تگ ها :