تدفین

طرح یک بدن

آشکار

پیچیده اما در سفیدی یک کفن

زیر بته جقه های سبز و طلائی

و صدای یک شیون

می وزد چون باد

لابه لای بوی باران رگبار شب پیش

*************

اینجا صدای انتظار می آید

اینجا صدای بی صبری می پیچد

اینجا نگاه خالی می شود و

همه حس بودن ام

به تاراج می رود:

به جای هر سنگ قبر

طرح یک سئوال.

************

من انگار که حروف را نمیدانم و

به جای هر اسم ناشناس

تنها جای خالی یک خیال را می بینم

همه رویا ها....

در هنگامه یک خواب ناهنگام

*************

بهشت زهرا که جای آدمی نیست

من اما هنوز میان خیابان ها می گردم در خواب و

به قله ها و

کنار آبشار ها

وقت فروریختن

میان درختان جنگلی می روم به وقت پائیز و

هوای بارانی..

من اما هنوز نگاهم خالی نیست و

هر شب

لا به لای ستاره می چرخم

گام به گام خیال شیرین ات

آوید میرشکرائی ٢٨/۶/٨٨       بهشت زهرا  ١١ صبح

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٩
تگ ها :