نام دیگرم

شاید آنکه

مثلا

نام دیگرم انتظار باشد

انتظاری به انجام

انتظار در خندیدن

در گام برداشتن

در خاموشی و

در سخن گفتن

٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠

شاید که نام دیگرم انتظار است

وقتی که

تمامی سلول های قلبم

گوشی میشوند در انتظار

انتظار شنیدن صدای گام هایت را

انتظار می کشند

٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠

شاید آنکه

گاهی

نام دیگرم تشویش باشد

اضطرابی در انتظار

شاید که نام دیگرم

خیال باشد

خیال امید

اسیر در چهار چوب تلخ

اسارتی که مرا

با خیال خامی

اسیر ساخته ست

٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠

نام دیگرم ابری.....

یا که آفتابی

خوش آهنگ و دلپذیر

یا که پیر و خسته و دلگیر....

با روشنائی

پیوند کرده و

حتی در مرگش

نه خاموشی و

نه تاریکی را

راه نمیدهد

آوید میرشکرائی ٢٩/٣/٨٨ ده شب تهران

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳۱
تگ ها :

در جستجوی روشنی

همیشه اما

حلقه حلقه ها که در هم فروروند

زنجیر نمیشود

برای بستن راهی

حلقه حلقه ها گاهی

تاب گیسوانی میشود

دل ربای تو

یا که پشتیبانی

برای پرواز بلند ترت

٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠

همیشه اما که تیر ها

به جان پرنده ها

شیر ها

آدم ها

به قلب لحظه ها

نمی خورند.

گاهی تیر ها

از آسمان دل ها

به بلندای آسمان میروند

تنها به پهنای شکار ابری

٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠

همیشه اما که تیزی خنجر

بر پهلو ها

یا که گردن ها و

قلب ها

نمی رود

تیزی خنجری گاهی

می برد گلوی پیچ پیچ طناب ها

تا که رها شود

قایق بادبانی ات

بر بستر آب ها

٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠

همیشه اما که فریاد خشم

در جان دل های شکسته نمی کند رخنه

گاهی میشود فریاد ها

میشوند آواز ها

می پیچند در سرسرای مقدس کلیسائی

یا که به زیر گنبد بلند آتشکده ای

آوای دلپذیر آسمانی

مزامیر ها

٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠

زنجیر ها

خنجر ها

فریاد ها

تیرهایت را بیاور همه را

میرویم دوباره باز

با این جویبار اشک ها

به ستیز تاریکی ها

آوید میرشکرائی

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳۱
تگ ها :

تو جای من باشی.....

پشت پنجره که ننشسته بودم

در این حرارت سوزان حتی

تنها چشم دوخته بودم به نسیم

نسیم نامحسوسی که گوشه های پرده حریر و

طره های موی مرا  تنها 

نوازش می کرد.

پشت پنجره نبودم اما

هوای آسمان را که داشتم

یا که گرگ و میش غروب وطلوع را

می فهمیدم..

حواسم بود

به صدای رعدی

درخشش برقی

یا که بوی نم نم بارانی..

اگر که می پیچید

از میان پنجره.

*************

پشت پنجره ننشسته بودم

اما آن صندلی چوبی قدیمی آنجا

دلم را که برده بود

آرزو که می کردم

بازی دوباره نسیم را

در پناه آسایش امن اش

***************

پشت پنجره ننشسته بودم

دلم که می خواست

نگاهم بود که مرا می برد

به دوردست ها

و بازی حریر پرده ام برده بود

به رسم طنازی

میان دست های نوازشگر باد..

************

بهتم نبرده بود که

خواب آلود نبودم که.

آگاه بودم به

طراوت بارانی روز های ابری پشت پنجره

و هر فصلی که به رنگی

از آن میانه می گذشت.

***********************

حالا

در این اطاق گرم..

کسی بیاید

به رسم و دست مهربان و

نگاه و کلام آشنا

دوباره دعوت کند مرا به دشت......

خودمانیم

تو باشی

نمی روی؟!!!!

آوید میرشکرائی ١۶/٣/٨٨ پنج و چهل دقیقه عصر

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٦
تگ ها :

به او

می خواهی که من بگویم و باز تو

گوش کنی؟!

یا که عاقبت

حرفی بزنی و

نه آنچه را در انتظارم از سال های پیش برای شنیدنش....اما

همه ترانه هایم را

در گوش من جار بزنی؟!...

**************

کدام نگاه را

در نی نی چشمانت

میهمان کرده ای؟!

به که فکر می کنی ؟!

یا که کجا

رسیده ای؟!

***************

لبخند میزنی مهربان و

من نیز چون تو می دانم

به یقین......

سکوت می کنی و

لبخند می زنی و

برای جاودان

در کنج دوردست قلبشان

نشسته ای

جاوید نشسته ای

آوید میرشکرائی  ٢٢/۵/٢٠٠٩ بارسلون

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٥
تگ ها :

داستان های عجیب....

داستان های غریب

خود

مسیر پیچ پیچ نامعلوم مبهم شان را

می روند و

به آخر نمی رسند.

افسانه شان

در لا به لای لحظه های راه

در پیچ پیچ ها

دل ابر ها و باران ها

واگویه می شود.

آوید میرشکرائی ٣/٣/٨٨ نیمه شب تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٥
تگ ها :

اما هر آن که خاموش می شوم.......

عاقبت بگو

می خواهی سخن بگویم یا که

نه؟!

تو بیش تر دوست داری که

خاموش باشم

چون تو.....

اما من هر لحظه که خاموش میشوم

در رویا می بینمش که

می آید و

در شیرینی لحظات و

خاطراتم

می نشیند.

لحظه ای بی زمان

نه گذشته ای و

نه آینده ای و

همه با لبخند آمیخته...

از دور ها آمده و

در خنده هایم نشسته است با

صدا و

تصویر و

نگاه و

کلام و

همه خاطرات یگانه اش...

**************

خاموش میشوم

باشد...

نگاه نمی کنم

باشد.....

نمی افروزم دیگر

در شرار نگاه سوزانم

در حسرت

قاب چهره ات که

بنشیند دوباره بر آن..

باشد..

تو خود جاودان

نشسته ای بر

نگاه و

صدا و

هستی و

عطو فت بی نهایتم

که من

در جریان گذر هر نسیمی حتی

دوستت می دارم

آوید میرشکرائی بارسلون ٢٢/۵/٢٠٠٩

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٥
تگ ها :

دل تنگی عصر آخر بهار

تمام ثانیه هایم شکسته اند

بریده بریده خاطراتم

به عقوبت کدام گناه

جز به روزگار خویش

بازگشتن ام؟

تمام آینه هایم از ثانیه های شکسته ام

گریخته اند

بریده بریده

زبان و دل و روح آزرده ام

به گناه پیوستن به خویش ام

همگان از من گریخته اند.

پرنده ئ ترانه خوان ام خاموش مانده و

بغضش در گلو

دوباره به دوردست ها چشم دوخته

جائی که دیگر

جز آن لحظه ها که مهر می ورزد

چشم اندازی ش نیست...

********************

آب پاش آبی کوچک ام را به دست میگیرم و

به عصر آخر بهار می روم

با بغضی در گلو

دوباره

لحظه های عطش ناک گیاهان رنگ به رنگم را

در گلدان های تنگشان

آب میدهم و

نمی دانم از اشک من

یا که قطره های آب آبپاشم 

یا که از معجزه ناگهان

دل شکسته ای که آمده با من

گل هایم اینهمه قشنگ و رنگی و

با طراوت اند

آوید میرشکرائی  ١۵/٣/٨٨ شش عصر تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٥
تگ ها :