لایه های گرم تر زمین

خود خواسته است تبعیدم

به لایه های گرم تر زمین

به هسته های ذوب و

آتشی از نهان.

خود خواسته ام!

زیستن در حرارت گرم کوره ای را

بر سلولی یخی

ترجیح داده ام و

سوخته ام...

سو...........خته ام م م م

**************

تصویر دیگری نمی بینم

از آنچه نگاهم آموخته

از آسمان دوردست

گوئی بر فراز درختان

یا که نادیدنی ترین شاخک شاپرکی

یا که بر بال پرنده ای

و بر تمامی این ارابه های رنگ به رنگ

که گل ها را می برند

و بر فراز هر دو بال شب

تا تمام چراغ ها که چون

ستاره ها

در آسمان دوردست چشمک می زنند...

نشسته ام.

**************

از جویبار نا شناخته ای

از  دور ها...

صدای آب می آید

نهری که از میانه تنهائی ام

تا خاطرات دوردست دست های تو

و بر کناره لبخند شیرینت

در گوشه های دهانی که بوسیده ام بار ها و بار ها

گذشته است ترانه خوان

****************

چه دست های سعادتمندی

بر لحظه لحظه های سعادت بارشان

جا پای دست های نوازشگر تو و

از هر نوازشت

انباشته خاطراتشان...

******************

موسیقی

باید که نرم نرم

بنشیند جای تمام واژه های گم شده

و اهنگ غریب عاشقانه بیت ها را

بنوازد لا به لایشان.

شعر

باید چنان باشد که تعبیر نگاه تو

به من

یا جاپای پرنده ای که از دوردست

هم آغوشی ما را

تصویر می کند

آوید میرشکرائی ٢١/٢/٨٨ پنج عصر

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٢
تگ ها :

مرثیه ای برای یک رویا

نشسته بودی آنجا

بر کنار سنگ یک قبر خالی

و بر یک خیال گریه می کردی:

باز مانده های یک رویا.

از دور دیدیم ترا

با شانه های درهم پیچیده لرزان و

آنهمه اشک چون باران

صدایت کردیم و تو

باز حتی در آغوش ما

بر برجا مانده های یک رویا

زار می زدی.

بر کناره یک ابر باران زا نشسته بودی و

از یک آرزوی محال

فریاد می زدی

بر یک نگاه خیالی

جسم بیجان چند کلام قشنگ

و نشانه های نادیدنی مهری

از ماوراء قصه ها و شعر ها

زار می زدی.

*****************

آرامگاهی از لحظه های لرزیدن دل..

بر تپه های سرسبز و

در میانه مرغزار

بهشتی مرده بود..

آنجا که نشسته بودی و

بر باقی مانده های زیبای یک شعر بلند

زار می زدی.

نگاهی که ترا نبرده بود به خیال و

خیالی که ترا به تصویر یک نگاه برده بود...

تو بر کناره های یک تندیس به جا مانده از قرون

زار می زدی..

*****************

زمان گذشت

زمان گذشت و به پایان نزدیک شد وهنوز

کسی نیامده ست از دور ها

برای در آغوش کشیدن ما

تو هم مثل من

مثل هر زنی در هر خیال بجا مانده از سال های سال

در عزای یک محال................

زار می زنی

آوید میرشکرائی ٢١/٢/٨٨ هفت صبح

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٢
تگ ها :

غریق

فرو تر می روم انگار

خوابم و

هر لحظه فروتر می روم انگار

در تاریکی دور عمق این آب های بیگانه

رودی...........

دریائی.................

یا که تنها دریاچه ای...

با خزه های پیچیده و تیره

که غمق تیره آب را

از این هم

تیره تر میکنند......

****************

فریادم اما

صدائی ندارد

آن زمان که فغان می کنم

با دهان پوشیده از خزه:

آب که اما آبی می نمود...!

آب که اما اینهمه سرد نمی نمود...!

آب که اما اینهمه تاریک نبود....!

****************

تو  آدم ها را اما

در یک سبد می ریزی و

به دوش می کشی

بزرگتر ها

آنجا می مانند و

کوچکتر ها

از لابلای سوراخ ها

می گریزند

***************

خدا کند....

خدا کند فقط

وقتی که می رسم

هنوز....

بر سبدم

به جا مانده باشد

کسی.....

آوید میرشکرائی ٢۴/۴/٢٠٠٩ دوبی  چهار عصر

 

 

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۸
تگ ها :