می نویسم

چگونه؟

چرا؟

چطور؟

چه سئوال مسخره ای!

می نویسم دیگر!

آنچرا که تنها بعد از نوشتن قلم از آن آگاه میشوم

شاید هم تنها لحظه ای پیش از آن

در مغزم کسی خوانده باشد آنرا

و همیشه هم این میان

هم صدای قار قار کلاغ می آید

هم صبح که به جای سرخی

خاکستری ست

کم کم

نفوذ می کند لا به لای لایه های تیره این شب طولانی

***********

من آغوش ترا 

بار ها و بار ها

در رویا ودر

واقعیت

تکرار می کنم و

نفس می کشم و

دوباره باز

به عمق تیره آب های تاریک می روم.
***************

تا کی؟

نمی دانم.

تا کجا؟

چه سئوال مسخره ای!

تا آن زمان که این پائین

سرد و ماتمزده و مرگ آلود است و

آن بالا

هنوز نشان گرما و هوا وعشق هست.

آوید میرشکرائی  ٢٧/١٠/٨٨ هفت صبح تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
تگ ها :

غیر از جنون

غیر از جنون

راهی نمانده برای تاب آوردن

تاب آوردن آنچه بر سر آسمان می گذرد و

زمین

از این دور ها نگاه می کند.

***********************

التهاب و اضطراب

باید که گلوی درد ها

نا باوری ها

داوری ها

تنها رفتن ها و

خاموش ماندن هایت را

بگیرد و بفشارد هر لحظه

که در تکاپوی خواب رفتن

هر لحظه

از وحشت هجوم بیگانه بر خود بلرزی و

وحشت

در آن ناباورانه ترین

زشت ترین چهره هایش

نگاهت کند

تا پناه ببری دوباره به دامن

حتی گوشه گیرترین ساکنان این سرزمین یخ زده

**************

راهی به جز جنون نمانده

و تو

که همواره مغرور بوده ای به صلابت در هم پیچیده روح آگاهی

در ناباوری و تردید

فریاد زنان

سقوط کنی در سراشیب مخوف

گودال عمیق بی انتهائی از

دلهره

آوید میرشکرائی ٢٧/١٠/٨٨ هفت صبح  تهران

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
تگ ها :

دلهره

نه سالی برآمده

نه ماهی گذشته

نه هفته ای به سر آمده و

نه حتی روزی به پایان رسیده است

و با این همه

تو

در کهکشان ها جابه جا شده ای و

از سیاره ای به

ستاره ای گام نهاده ای و

از جهانی

به جهانی دیگر فراخوانده شدی

هر چند با زانوان لرزان و

بغض گلو و

تردید و

تشویش و

اضطراب...

مسافر کهکشان ها شده ای

در گام هائی که خود نمی دانند به کجا میروند

راهی که آغاز که شد

نه پایانش آشکار است و

نه مسیر و

نه حتی کورسوی ستاره ای

تا مسیر کهکشان شیری قدیمی ات را

روشن کند دوباره

***********

خدایا چه دلتنگم

خدایا چه سرگردانم

دوباره باز در آستانه و

دوباره باز مسافر غربت

چون همیشه.........

آوید میرشکرائی  ١٨/١٠/٨٨ شش صبح

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
تگ ها :

بغض دردناک

اکنون

با آهسته آهسته برآمدن روز و

گشودن این دروازه های سنگی کبود

روحم مثل پرنده ای

پر می گشاید به یک بیکران نامعلوم

از این جهان خاکستری سرد

به روشنی آتش افروخته آزادی....

حالا

بروز ناگهانی دردی در عمق سینه ام

با روشنی هر روز

از اضطراب قلبی شتابزده می گوید

که میوه های ممنوعه حیات را چشیده است و

همه طعم ها را

در آن رسیده ترین لحظه های آفتابی نیمروزشان

می شناسد

شهد تراوان و آب چکان

و دندان بر

عمیق ترین و شیرین ترین

مغز های چهارگانه سائیده ست و

آز رعشه های لذتی مقدس

بر خود لرزیده ست

*****************

اینگونه من

کوله بار سنگین گناهان خویش

خود به دوش میکشم و میبرم و

با پشتی خمیده

به یاد لحظه های گام زدن میان ستاره ها

لبخند میزنم

************

می خندم

می خندم

در اضطرابم می خندم

با بغض همیشه در گلو می خندم

میان سیلاب اشک ها می خندم

گرچه کوتاه است و

میگذرد عمر...

گامی از من و سرنوشت من فراتر نرفته این

بغض دردناک

آوید میرشکرائی    ۶/١٠/٨٨ تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
تگ ها :