عینک

حالا

چندی ست که

برای دیدن دور ها

محتاج عینکم

هر چند بی آن هم

از دور

پوزخند نگاهت را می بینم

به انتهای حس خوش بینی ام.

حالا

دیر گاهی ست که

برای دیدن نزدیک

عینک میزنی

هر چند با آن نیز

نمی دانی این قطره های اشک

که بر سطح روزنامه ات می چکد

از نگاه من است یا که

از روزنامه خواندن تو..!

***************

صدای آب می آید

صدای آب می آید و من

دوباره باز با آن

میروم به جویبار ها

می روم به هر چه رود

و همه باران های باریده بر همه دفتر هایم...

صدای آب

بی عینک هم مسرورم می کند

مثل همان روزها.....

و این جنگل های استوائی در هم پیچیده وحشی زیبا را

درون ام

از احساسم

به آسمان دوردست می برد

آوید میرشکرائی دوم آوریل ٢٠٠٩  دو بعداز ظهر

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٥
تگ ها :

پیری

یورش می کند انگار

وقتی که از آن می هراسیده ای همیشه

نگاه می کنی به آینه و

دیگر به یاد نمی آوری

باز تاب تلائلو شفاف حیات را

یا که اگر هنوز آنجا باشد..

در خطوط ریز بیرحمی

گوشه چشم هایت..

یا جائی از نگاهی که

تجربه بیخوابی و درد یک عمر را

فریاد می کند

یا که بر کناره فربه

اندام در هم شکسته ای که

هنوز

زیبائی گذشته های دور را

چون یادگار

بر سر تماشای نگاه های دیگران

آوار می کند.

هراسیده باشی از آن

یا نه...

آمده ست و

بر سرت

عمر رفته را

فریاد می کند

آوید میرشکرائی دوم آوریل ٢٠٠٩ استانبول

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٥
تگ ها :

چه خوب.........

چه خوب که تماشایت کردم

هر چقدر که می خواستم

هر کجا که دوست داشتم...

کناره آرام بازوانت

وقتی به آن می آویزم شبانگاهان

یا که قامت خدنگی

که از کنار می نگرم

وقتی در بر می گیرد مرا.

نگاهت را

وقتی با نگاهم یکی می شود

یا که چهره خفته آرامی که

سر بر سینه ام نهاده و

در یکا یک طپش های شوریده قلبم

نام خود را

به یاد می آورد.

آوید میرشکرائی اول آوریل ٢٠٠٩ استانبول هفت صبح

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٥
تگ ها :

مسافر دل من

می توانی جهانگرد باشی و

همیشه مسافر

و مثلا تماشا کنی

روشن شدن هوا را

نرم نرمک

صبحگاهان کنار بسفر

مثل تماشای آبی کبود مدیترانه

زیبائی بی نظیر فلورانس

کویر لوت و

قلعه رودخان

جنگل های سیاه

یا که

سقف های شگفت انگیز

خانه ها

در ماسوله

غروب خورشید بر کناره سن

یا که از فراز ایفل

و حس قصه در سنگریزه های زیر پا

در ویلا بورگز......

*******************

تماشای حبابی

یا که

مناره ای...

همه را نگاه کن

اما اگر که بیائی و

عمیق و راست در چشمانم نگاه کنی

کمیاب ترین دیدنی ها را

تماشا می کنی:

شوریدگی...

شیدائی....

طپش دیوانه وار قلبی..

تنها در هوای دیگری......

آوید میرشکرائی ١ آوریل ٢٠٠٩ هفت صبح  استانبول

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٥
تگ ها :

باز هم با تو این بار از بهار

به تو فرصتی برای تماشا داده اند و

تو حتی

بهار را نمی بینی:

زنی را که به طنازی

با اینهمه رنگ و

رگبار و

عطر شور انگیز رویش

می خرامد و...

تو

دریغ

حتی از نگاهی....

***************

به من فرصت زیستن دیگر باری بدهید و

من

دوباره باز از نو

سیر تماشایش می کنم و

لحظه ای هم

دست نمی کشم از

عشق بازی........

آوید میرشکرائی  ٣/١/٨٨ هشت صبح

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٤
تگ ها :

خیس تر از باران.........

می خواستم بدانم...

هنوز از گذشته های دور...

می خواسته ام بدانم...

عاقبت

ایا بوسه دلیل مهر می شود؟

یا مثلا

نوشتن

در دفتری

بر صفحه ای با نام اول فروردین

در روزی اینچنین بارانی...

معنی آغاز می دهد؟!

*******************

می خواستم بدانم

آیا نگاه مثل جوانه می روید؟!

مثلا وقتی که من

با بارش شوریده تو

در میان شعله ها

از عمق آبی ترین دریا ها

خیس تر میشوم

آوید میرشکرائی ٨ صبح اول فروردین ١٣٨٨

 

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱
تگ ها :

اول فروردین

نمی دانم این بار که قلم را به دست می گیرم

دوباره باز

مثل پارسال

روز اول فروردین را بنویسم؟

مثلا با صدای باران و

قمری ها

یا که

حکایت دل انگیز بوی گیسوان تو و

صدای نفس های آرام خوابت را؟

و گقتگوئی را ادامه دهم

از سال های سال پیش

آنگاه که با تو حرف می زدم ...

تو در درونم می زیستی و

برای حضور در جهان

قوی تر می شدی

**************

این کناره

با صدای باران و

عطر گیسوان تو و

موسیقی نفس هایت

من میتوانم دوباره

با این زن غریب و

به جا مانده از هزاره های پیش

آشتی کنم

زمانی که

از همیشه

کم تر دوستش می دارم

آوید میرشکرائی اول فروردین ١٣٨٨

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱
تگ ها :