می گویند........

می گویند:

دست و دل باز است

به آسانی می بخشد

هر آنچه از جانش می آید و

پنهانی ترین گنج دست نایافتنی اش را

گوهری می کند

بر پیشانی آنان که دوست می دارد.

دست و دل باز است

جانش را در کلامش می ریزد و

کلامش را

به پای عاشقانه هایش

سر سبزی و آبادی باغ اش

از طراوت همیشگی جویبار اشک هایش

و خاکی غنی ست.

***************

بخشندگی را از کجا آموختی؟

باران؟!

و راز طراوت را با که در میان نهادی؟

آسمان؟!

قلبت را با که سهیم شدی؟

زمین؟!

و نگاهت را برای ابد

به کدام پنجره دوختی

جز مهربانی بی کران

آوید میرشکرائی ٧/٩/٨٧ هشت و نیم صبح

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧
تگ ها :

قاصدک

همیشه این چمن غرق قاصدک هاست

اسیرند اما این فرشته های پیغام رسان

بر ساقه ای و

نمی برند پیغام هیچ دل بیقراری را

به آن سوی دنیا

آوید میرشکرائی ۶/٩/٨٧  هشت صبح

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧
تگ ها :

قفس

فغان چگونه می کشد

پرنده ای؟!

که منقارش بسته ست

چگونه بپرد باز بر بام آسمان

او که بال هایش شکسته است؟

من طاقت ماندن ندارم

خدا می داند که ماندن چه سخت است....

می برد آدمی را در لحظه استیصال و

میگزارد نقطه ای

بر جملات بریده ای

از دفتری مجنون

***********

من طاقت رفتن ندارم

خدا می داند که رفتن چه سخت است...

می بندد پای پرنده ها را

به روز مرگی لانه

و از بام ها

میله هائی می سازد

قفس های پا بر جای را

زیر سقف آسمان

*************

من طاقت ماندن ندارم

خدا می داند که چه سخت است

و نسیبی نیست جز اسارت در اشک

آنکه نگاه همیشه منتظرش را دوخته

بر گسترده آبی همیشه آسمان

آوید میرشکرائی دوازده و نیم شب  ۳/۹/۸۷ تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳
تگ ها :

غزل پائیزی

آشفته پائیز می شوم

و  باران

بر پراکندگی برگ های طلائی ام می بارد

اینگونه زیبا ترم

و آنچنان موزون

که موسیقی

و تمام گام های غزلی زیبا

اینگونه پائیز می شوم

آشفته و

پراکنده و

بارانی و

زیبا....

تا برایت بگویم دوباره و دوباره و باز و دیگر بار

از شوریدگی شعله ور لحظه هایم

رنگارنگ و

خیس و

پراکنده و

بارانی...

لحظه هائی می سازم

و صحنه هائی

که گر چه کوتاه اند

چون زندگی

هرگز از نظر هیچ یادی

نمی روند و

با خاموشی ام نیز

جاوید

بر پراکندگی رنگارنگ بارانی دفترم

نقش می بندند

آوید میرشکرائی  ٨ صبح ٣/٩/٨٧  بزرگراه مدرس تهران

 

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳
تگ ها :

صبح که می آمدی باران را دیدی؟

می دانی چه شد؟

دیری بود خاموش بودم!

چیزی نیست

روز پائیزی قشنگی ست

برگ ها بر اوج رنگارنگی

و باران در اوج پاکی

روز پائیزی قشنگی

از پی شبی اندوه بار و بی خواب و من

دوباره شاعری شدم

ترانه ساز و

ترانه خوان

آوید میرشکرائی  ٣/٩/٨٧ ٨شت و دوازده دقیقه صبح بزرگراه مدرس

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳
تگ ها :

افسانه ام

ببار

ببار آسمان ابری من

ببار باران اندوهی بی پایان را

ببار

ببار بر لحظه های خالی من

قصه ای ناتمام نامعلوم

افسانه ای آمده از دوردست ناممکن.

ببار

ببار

هنوزم لبریز و

هنوزم در هیچ

افسانه ام نوشته بر دفتر خاک آلود پوسیده ای

مدفون به زیر راز های هزاره های زمین کهن سال

در تاریکی نمور تنهائی.......

****************

گاهی

پرنده ای به جستجوی دانه

بر خاک می رقصد و

وقتی به آسمان می پرد....

بر منقارش

تکه پاره ای

از دفتر پوسیده ای

نوشته بر آن کلمات پراکنده ای

از دفتر شعر فراموش شده ای...

می پرد آنگاه با آن

بر پهنای آسمان

آوید میرشکرائی  3/9/87  یک صبح

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳
تگ ها :