درد دل

نمی خواستم هرگز چیزی به جز شعر در بلاگم بنویسم برای همین هم اسمش را گذاشته ام شعر های من.داستان هم بسیار ساده است نه فقط شنیده شدن که سخن گفتن با زبان شعر با این باور که این ها نه دغدغه های تنها منند که از ازل و از لحظه خلقت آدمی تا همیشه  در عین گوناگونی آدم ها لبریز حس ها و داستان های هم سانند .زمانه چه بسیار دیگرگون شده است اما نه دیگرگونی زمانه که دیگرگونی زبان ها و فرهنگ ها و باور ها نیز چیزی از این اشتراک زبان دل ها نکاسته است.اینجور می شود که دل نوشته هایم را با دیگران سهیم میشوم به زبان شعر ساده اما مبهم گاهی راز دل می گویم نه تنها از خویشتن که از  عشق که همان داستان جاوید است  که از هر زبان که می شنوی نامکرر است.بار ها گفته ام که من نمی نشینم با انگیزه نوشتن دلم که می لرزد کلمات خود می آیند و مرا وا میدارند به ترسیم.اینچنین است که نه برای نوشتنشان قانونی می شناسم و نه بایدی!از من نخواهید که کوتاه بنویسم یا بلند ساده یاپیچیده به من نگوئید که رنجنامه بنویسم یا حکایت سفرنامه بنویسم یا گزارش.من را اگر شنیدید شاید که راز دل خود را باور کنید با شور زندگی و لحظه لحظه ها را نوشیدن.دوست دارم مثل باران بی بهانه ببارم به عطری جادوئی وسبز کنم زمین بارور هستی را.همین

آوید میرشکرائی  ٣١/۶/٨٧ تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳۱
تگ ها :

خیال رگبار

روزی بود آفتابی

آسمان صاف وآبی و یکدست

و خورشید بی مهابا و گرم

می تابید

بی آنکه حتی لکه ابری

هرم گرم آفتاب را

بپوشاند

حتی در تصور دور تو نبود

خیال رگبار.

**********

و ناگهان

ابر ها آمدند

با بوی باران

و خبر رگبار

که به ناگاه

لبریز می کند زمین وزمان را.

*************

حالا که می بارد دوباره باران

برو برو خیس شو

آبی باران تو را خواهد شست

و طراوت

هدیه ات می شود

به آفتاب روز بعد

آوید میرشکرائی پراگ ۶/٩/٢٠٠٨ هفت عصر

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٩
تگ ها :

سایه

چگونه است که نمی گویم

آنچرا که در قلب من می گذرد؟

می گویم می دانم و

می نویسم روز ها و روز ها

کلمات در پی هم می آیند

در شعر ها و

نامه ها و...

من نمی گویم و

نمی دانم

*********

عزیزم

زمانی گذشته بر من

و آنچنان لحظه هایم در هم پیچیده که

ثانیه ها را گم کرده ام و

این میان

حفره ای دهان باز کرده در قلبم

به بزرگی ابدیت.

این حفره سیاه

مرا از آنچه بر من گذشته می گیرد و

به دوردست ترین ستاره ها

پیوند می کند

********

من نمانده ام با لحظه ها

من بوده ام و لحظه ها

همه لحظه ها

بی انکه بپیوندند و

روزی برآید از پیوندشان

شبی است طولانی و تاریک

بی آنکه روزی آن را بدرقه کرده باشد

********

من در ناآگاهی ام

غوطه می خورم و

همه این حس ها

حقیقت گذرائی هستند

مثل اینکه من سایه ای باشم

تنها سایه ای

در لحظه ای گذرا

از پوشش ابری

بر لکه ای آفتاب

در کناره دیواری بلند

نقش محوی از

شاخه ای و

برگ ها...

آوید میرشکرائی ٢٨/۶/٨٧ یک وبیست دقیقه صبح

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٩
تگ ها :

راز

حالا که راز مهر ورزیدن را دریافته ای

مرا بیشتر دوست داری

و هر لحظه

گامی می شود نزدیک تر

حضورت

به قلبی که ترا در آغوش می گیرد

********

حالا که ترا می خوانند

مرا بیشتر می خوانی

مرا تا نگاه عاشقانه ترا

دوباره ببینم

آشتی می کند

با لحظه های بازمانده.

************

حالا که از خود دور شده ای

به من نزدیک تری که

آنچنان دوستت داشته باشم

که خود را دوباره باز

در من بیابی

نزدیک تر از همیشه

***********

حالا که پائیز می شود

وقتی که دوباره می بارد باران

انگار که از ماوراء خوانده ای

خود را در نگاه من

آوید میرشکرائی ٢١/۶/٨٧ یک ونیم صبح. تقدیم به ف

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٩
تگ ها :

شعر باران

هرگز

چیزی

هیچ چیز

به قطعیت باران

موجب تولد شعر نمی شود

برق آسمان و..

آن بوی اولین قطره ها بر خاک و

دفتر گشوده من و

سرریز شدن رگبار کلمه ها

در سرودن

آوید میرشکرائی ۶ صبح ٢٨/۶/٨٧ تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٩
تگ ها :

با من بگو

با من سخن بگو

بگو

بگو

حتی با زبانی ناشناس

از هر چه می خواهد دلت بگو

شاید از آن میان

اشاره ای باشد به من

دراین برهوت سکوت

که فرا گرفته ما را.

****************

با من سخن بگو

با اشاره

یا

کنایه

با درود و تهنیت یا که

غرور و درد

شاید از آن میان

کنایه ای باشد به من

در این اقیانوس سکوت

که فرا گرفته ما را

***************

به من نگاه کن

در من هزار کلام خاموش

به لب میرسد و

همانجا می میرد

از آنچه می خواستم بگویم با تو

و حجم سنگی سکوت میان ما

راهی به هیچ قله ناشناسی

نمی برد.

آوید میرشکرائی ۴ سپتامبر ٢٠٠٨ پراگ

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٦
تگ ها :

راه های ناشناس

نام ها را به خاطر نمی سپارم و

با این همه

در راه های ناشناس

با گام هائی مطمئن می روم

می روم تا آنچه می دانم

و تنها نام خود را می دانم

که کجا آرام می گیرد

و چگونه  می اندیشد

*****************

من در راه های ناشناس

با گام هائی آشنا می روم

به روزگاری تازه

از لحظه های در راه

و میانسالی ام به من

حسی از اعتماد داده است

به او که مرا آفریده

که خود آشناست با گام هایم

و می برد مرا

به لحظه های دلپذیر نا شناس

آوید میرشکرائی مونیخ ٣١ آوت ٢٠٠٨ یازده صبح

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٦
تگ ها :

هیچکس نمی داند

هیچ کس نمی داند

بی آنکه به شب درود بگویم دیگر بار

کوله بار خاطرات دردناکم را

به دوش می کشم و

در هر بارقه امید تازه ای

چهره های غماگین گذشته ها

به پیشوازم می آیند

و هیچ کس نمی داند

این اشک ها

این همه اشک مثل باران

از کجا می آیند...

******************

روزگار و روزگاران

گذشته اند و می آیند پس از اینها

دوباره باز

نسل تازه ای

خفته در لحظه های حال و نیامده شان

حال و هوای عاشقی

و اشک هاشان دوباره باز

چون باران

جاری می شوند بر جهره های تازه ای...

****************

هیچ کس نمی داند

این غم کجاست

چون چشمه ای

می جوشد از دل زلال زلال ترین چشم ها

داستانی که گفته شد و تمام شد

داستان ها که می سرایند پس از ما دیگران

************

چه می دانی این نگاه چیست

چه می دانم چه می کنم با لحظه های بازمانده از قصه ام

چه می دانم این ترانه را چه کسی سرود نخستین بار..

*****************

قلبم در هم فشرده می شود که

اشک هایم بر چهره ام می دوند دیگر بار

قصه ای که می خواستم بنویسم از نو

همان ترانه کهنه غم بار قدیمی شد

و من تکرار رنج های آدمی

از لحظه خلقت

آوید میر شکرائی  ٢/۶/٨٧ یازده شب تهران

 

نو

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢
تگ ها :