نیایش

چرا وازه های دعا

همیشه اشکی اند؟

خیس خیس؟

چرا هر بار که با تو حرف می زنم

بغض می کنم؟

چرا هر بار که وازه های شفاف دعا را می خواند کسی

هر بار که کسی ترا می خواند

هر بار که کسی ترا صدا می کند

هر لحظه که کسی با تو حرف می زند

حرفم  بغضم کلماتم نگاهم اشکی میشوند؟

خیس خیس؟!

برای این است

که باران

عاشقانه ترین اتفاق طبیعت است

و چهره خیس آسمان

نجوای عاشقانه ای

در ستایش خدا

آوید میرشکرائی ۶ عصر ٢۵/٣/٨٧ تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۸
تگ ها :

شب های بیخوابی

همه شب ها که بیخواب می شوم

گاهی به غم

گاهی به اضطرابی که به قلبم چنگ میزند

گاهی به شور و

گاهی ملول..

همه این لحظه های همه این شب های طولانی

که بیخواب بوده ام

در دوران سرگیجه احساسات

و به یاد آوردن همه شب های بیداری

اندیشیده ام دوباره...

وقتی خستگی پشت پلک هایم آمده و

در اشک هایم نشسته

چنین داستانی را چگونه می شود باز گفت؟!

روز ها در جدال و

شب ها در تنهائی

**************

نمی توانم با تو همه را شرح دهم

نمی دانمشان

به یاد نمی آورم آن لحظه های درد را

که اکنون مرا در هم فشرده اند

**************

نه من گناهکارم و

نه تو

توداستان خویش می گوئی در سکوت و

من

شعر می گویم

آوید میرشکرائی یک صبح ٢٠/٣/٨٧ تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٠
تگ ها :

من همه خلقت جهانم

من یک بدن نیستم

 

ولی

نوازشم که می کنی

منم را می نوازی به مهر

من یک جفت چشم نیستم

ولی

نگاهم که می کنی

من را میبینی در

تلالو نوری که ترا

در خود میگیرد در نگاه من

نه پاهائی

گام هائی هستم

که به سوی تو می آیند

نه زبانی

کلماتی ام که تو را می خوانند

صدا نیستم

همان موسیقی ام

که در لحظه های عاشقی سروده اند

از ابتدای زمان

**************

من

نه جسمی و

نه جانی

نه اینی و

نه آنی

نه نگاهی و

نه زبانی

نه ترانه ای و

نه صدائی

با اینهمه

من همه اینهایم

روزی فریاد کشیده و

روزی خوانده ام ترانه های بارانی ام

امروز

لای لای می گویم برایت

من

تمام خلقت جهان است

همه آنکه عشق ورزیده است

آوید میرشکرائی یک صبح ٢٠/٣/٨٧ تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٠
تگ ها :

داستان نا منتظر

من

داستانی از پیش نوشته نیستم

که بدانی ام

خود نیز راه از میان تازه ترین کلمات جسته ام

هر بامداد.

**************

من را نه  راهی آشنا

که راه پیچ پیچ سبزی می برد

به عمق این جنگل نامعلوم.

مرا سرزنش نکن

من دست نوشته نه

از پیش نوشته نه

که در راه نوشته ام.

*************

از بستر تنهائی ام

گریخته

لحظه های نامنتظر همیشه ام

به آن داستان طولانی

که مرا از آغاز

تا به انجامی نا منتظر

راه می برد

خود نیز قصه خود را نمی دانم.

آوید میرشکرائی نیمه شب ٩/٣/٨٧ تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٩
تگ ها :

دعوت

سری به من بزن

نگاهی به من بکن

می دانم که این فضا مجازی ست اما

من همیشه پنهانم پشت توده ای از ابر های سپید

در آسمان آبی احساسم.

**********

سری به من بزن

چیزی به من بگو

نگاهی

ندائی

تنها حروفی.......

کلمه ای..

**************

می دانم که هر روز می بینی مرا

می بینی ام راستی؟!

می دانم که چهره ام را می شناسی

می شناسی ام راستی؟!

می دانم که مهربانی ات

گاه می تابد بر لحظه های بسترم

گاهی می درخشد گرمای نگاهت

می تابی آیا هرگز

بر بستر گونه های بارانی ام؟!

من با انگیزه های زیستنی جاوید

لحظه های حضور ترا

همیشه طلب کرده ام.

******************

حرفی به من بزن

من در میان پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم.

آوید میر شکرائی نیمه شب ٩/٣/٨٧

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٩
تگ ها :

من باز هم صدا می کنم ترا

می دانی که همه کاغذ های همه دفترم را نوشته ام؟

شعری در هر ورقی

نامه ای تا ترا صدا کند.

از ابهام تاریکی که در آن نفس می کشی

بیاردت دوباره

به حال و هوای شبی که منم:

روشن به نور ستاره های عشقی

که در هر کلمه ورزیده ام.

شبی که نسیم بارانی اش وزیده دوباره

بر لحظه لحظه خلوت شبانه ام

و نگاهم را دوخته

به آفتاب روز بعد

****************

تو را

تو را که می خواهم

تورا که نمی دانم

تو را که دوست می دارم

چگونه بخوانم دیگر چگونه؟!

لحظه به لحظه همه کلمه ها

و سطر به سطر همه شعر ها

حضور خلوت همه لحظه های تنهائی ام

و همه این شبهای بلند

که زیسته ام آواز خوانان

ترا صدا میکنند از همیشه

ترا صدا میکنند از بی نهایت احساسم

*********************

دفتر به آخر میرسد و

رگبار خروشان کلمه ها

هنوز می دوند

بر دامن اشک آلود کاغذ سپید.

تا کی بخوانمت

ای نادانسته؟!

تا کی بخوانمت

ای آمده از رویا؟!

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٩
تگ ها :

 

سروش رفت.دیشب.در سردرگمی پفآلود ابر ها پنهان شد.می دانم اینبار که باران بباردبا همه رنگ های آبی  اش رنگ وبوی لبخند های قشنگ سروش را هم می آورد برایم.همه باران جهان در دلم انباشته همه رگبارهای چشمم هم نمی تواند خالی اش کند.

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٧
تگ ها :