ترا میبرند

موسیقی ترا می برد؟

یا که جمع نا آشنا و

حس مواج سرت؟

موسیقی میبردت یا

عشق دوردست

رویای لحظه های با هم و

نگاه برگ های سرخ

خنده های بی وضوح

لبخند های محو

و رویائی که ترا میبرد به

لحظه دیدار

~~~~~~~~~~~~~

چگونه می توانی ناگهان خاموش شوی؟

ساز را به کناری میگزاری و

خیره میشوی

به دوردست.

ساز را خاموش نگذار

ساز ناهماهنگ فراموش شدن است

در انتظار خاموش

سازی که ساکت است.

آوید میرشکرائی      ۲۷/۲/۸۷     ۹ شب بارسلون

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳٠
تگ ها :

برای زیستن یا؟

برای زیستن

یا

برای شعر گفتن؟

برای شعر گفتن

زیستن در سرزمین درد بهتر است؟

جای اندوه های تازه

نگاه های ماتزده و

اندیشه های منجمد

یا

زیستن در سرزمین رنگ و موسیقی؟

شعر را در لحظه دگرگونی می گویند

میان گام های همه ماجرا جوئی؟

لحظه عاشق شدن

شعر می گویند

و تا انتهای سفر

می سرایند آنرا

سفری در زمان

شعر را در هنگامه موسیقی و رنگ

و مستی آرام شراب سرخ

شعر را در اندوه لحظه بدرود می گویند

و نیز

شعر را در لحظه های تنهائی بیداری خلوت شبانه می گویند.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

شعر را در مسیر گونا گونی حرکت

در مسیر سفر می گویند.

آوید میرشکرائی ۲۳/۲/۸۷     نه شب  بارسلون

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳٠
تگ ها :

فلامینکو

صدای گیتار

مثل حس لمس ملافه های خنک و تمیز است

بستر آسودن است از خستگی

و صدای خسته آنکه می خواند

با موج سرخ زنی که فلامینکو می رقصد در هم میریزند

صدای گیتار

صدای باران است

بر گذرگاهی که نمی دانی

و صدای سوزناک خوانندگان

غم مواج گفتگو ست

مثل خال خال سرخ لباسش

و حضور در سرخابی عشق

بی ترس گم شدن و

بی فردائی فردا

آوید میرشکرائی ۲۶/۲/۸۷   دو صبح بارسلون

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳٠
تگ ها :

هرگز آیا؟

هرگز آیا

تا به انتها رفته ای؟

نه؟!

برو برو

تا انتهای این دالان برو

که در انتهای این تاریکی

همه نور است و

همه صدا.

~~~~~~~~~~~~~~~

هرگز در آب های آبی غوطه خورده ای؟

نه؟!

برو برو

عمق آب های آبی این نزدیکی

ستاره ای نشسته

کنا سنگواره های مرجانی سپید

برو برو

نگاه و دیدن و صدا زدن

~~~~~~~~~~~~~~

هرگز به دوردست پریده ای؟

نه؟!

برو برو

بپر

خود اسمانی عمیق است

در دل آبی این آسمان پریدن تو

~~~~~~~~~~~~~~~~

هرگز نگاه کرده ای؟

نه؟!

نگاه کن

نگاه کن

در لحظه ورود

لحظه حضور

لحظه رخنه در درون تو

بودن من و

هستی تو و

زنانگی همه زنان جهان را آواز می دهد

~~~~~~~~~~~~~~~~

هرگز خود را به خویش وا نهاده ای؟

نه؟!

رها شو

رها شو

در رهائی تو

همه شعر های زمین را سروده اند شاعران

در رهائی ات

همه وسوسه های هستی خود را سر داده آسمان

بپر

بپر

بپر تا بی نهایت آبی

تا لحظه وادادن

لحظه رهائی

آوید میرشکرائی ۲۷/۲/۸۷ بارسلون

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳٠
تگ ها :

من اینجا همیشه منتظرم

من اینجا
همیشه به انتظار می نشینم
در خواب و بیداری
و تو
همیشه از دور می آئی
وقتی که ناباورانه نگاه می کنم هر بار
شتابان آمدنت را.
~~~~~~~~~~~~~~
من اینجا
همیشه چشم به راهم
گذرگاه ما
از دور می آید با ردیف درختان سرسبز بهاری اش
نگاه من آنرا می دوزد به بی نهایت و
تو
می ائی دوباره باز
از نهایت رویا هایم
~~~~~~~~~~~~
سال ها انتظار را آزموده ام
گفته بودم:می دانم
می دانم
می دانم
پایان هر انتظاری
آمدن یاری ست
مثل شب
که با همه عمق و زیبائی
به نور سپیده روشن می شود
بامداد دیدار من و تو را
نقش خیال می زند هر صبح
~~~~~~~~~~~~~~~~~
من اینجا
کنار مسیر سبز
همیشه منتظرم و
تو همیشه از دور می آئی:
شتابان
با گام هائی بلند
و اشتیاق دیدار
از تک تک سلول هایت
به سوی من
پرواز می کند
~~~~~~~~~~~~
دوباره بیا
از دور
بیا
منتظرم
چون همیشه
همانجا
آوید میرشکرائی ۲۰/۲/۸۷  ساعت ۱۰ و ۱۲ دقیقه صبح   
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٠
تگ ها :

آخرین شعر آویشن


ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۶ 

آلبوم ها را گشودیم
و عکس ها را نگاه کردیم
با حسی خیس در عمق چشم ها
و بغضی نامحسوس در گلو
و از هم پرسیدیم:یادت می آید؟
***
آسمان های آبی قاب گرفته را نگریستیم
لبخند های بی حرکت کهنه
چشم های خیره
و از هم پرسیدیم:یادت می آید؟
***
تصویر خانه کودکی را نگاه کردیم
درخت ها
ایوان وسیع صبحانه های روز های تعطیل
استخر
و فواره ها
و خودمان ..در میانه آن همه
و از هم پرسیدیم:یادت می آید؟
***
به تصویر آدم های غایب چشم دوختیم
حس های غریب را زیر دندان گرفتیم
اشک را از گوشه چشم ها ستردیم
و از هم پرسیدیم:یادت می آید؟
***
انگشت اشاره را
بر عمق عمیق خاک گرفته تصاویر کشیدیم
در سکوت به فکر فرو رفتیم
و بی تابانه به هم لبخند زدیم
و از هم پرسیدیم:یادت می آید؟
***
و بعد
به فضای خالی و سفید دیوار ها نگریستیم
تصاویری بیرون کشیده شدند
محکوم به حبس
اما
این بار در قاب ها
و ساعتی بعد
فراموش شدند...

دیگر کسی نپرسید : یادت می آید؟
پنجره ها را ولی گشودیم
رو به آسمان آبی بی قاب...
آویشن میرزاده(دخترم)   
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٠
تگ ها :

خبر چاپ کتاب تازه

سلام.مجموعه جدید شعر من به نام لحظه های بی تابی توسط نشر هما به چاپ رسیده و در نمایشگاه بین المللی کتا سالن ۱ راهرو ۲۱ غرفه ۲۶ موجود است.
آوید میرشکرائی   
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٦
تگ ها :

بهشت سبز رویا ها

گفتی تو در را باز کن
تو
اول گام را بگذار!
عزیزم:
اولین دریچه ها را من گشودم
به بهشت
بهشت سبز رویائی که
من و تو را
به پرواز آرزوهامان برد
فضای سبز خیال گونه
آغوش ما.
آنجا.......
جائی که بهار جاودانه ست.....
و هیچ عشقی.......
هرگز نمی میرد
~~~~~~~~~~~
من در را گشودم به خیال
من در را گشودم به ماوراء
در را گشودم به اوج
در را گشودم به آن دلبستگی غریب
که چون عمق آبی گردابی
من و تو را
در خود کشید
آنجا
میان بستر سپید خیال
تابیده از پنجره سبز
آفتاب رویا ها
من و تو قصه مشترکی شد که
سال های طولانی
رویا هامان را
آبشخور نیاز رسیدن بود
نیاز کامل شدن
آوید میرشکرائی ۱۲ ظهر جمعه ۱۲/۲/۸۷        به : م   
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٢
تگ ها :