تردید

همه در کشاکش آنکه

بمانم یا بروم

هرگز اما

به استواری تردید نبودم

از گامی که

پیش از آن بر زمین نهاده ام

پیش از آن که حتی

طرح سئوالی بنشیند

در آزردگی های بی انجامم

آوید میرشکرائی ١۶/١٢/٨٧

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۸
تگ ها :

عطش

وقتی که عاشقم

عاشق همه جهان ام

و این جا ها

جائی در درون

در آن اعماق نا شناخته

سر چشمه ای می شود زلال و

بی پایان

ومهر من می جوشد از آن

و در هر فوران

تازه تر می شود

زلال شفاف آبی که

همه جهان پیرامون ام را

سیراب می کند

****************

تا همه جهان را

عاشق نکنم

از پا

نمی نشینم

آوید میرشکرائی ١٢/١٢/٨٧ پنج عصر

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٢
تگ ها :

مرا می بینی؟

مرا می بینی؟!

دیروز سکوت همراهیم می کرد و

امروز

با موسیقی جزایر دورافتاده در رقص و ترنم ام

دیروز آفتابی بود و

امروز

زیر آسمانی ابر آلود از بهار می رانم

دیروز به دل پیچیدگی ها می رفتم و

امروز

کنار کوه های کمی سبز برف آلود

می رانم.

مرا می بینی؟

دیروز زندگی رمان بلند غم آلود کهنه سالی بود و

امروز

قصه قصه های کوتاهی را

زندگی می کنم

مرا می بینی؟

دیروز همه فرصت ها دیر هنگام بودند و

زودگذر

امروز

در لحظه هائی غوطه می خورم

رنگارنگ

هر کدام چون سالی بلند.

دیروز طپش قلبم

صدای اضطرابم را

فریاد می کرد و

امروز

در آرامش تب آلودش

همه شعر های عاشقانه جهان را

زمزمه می کند.

***************

مرا می بینی؟می بینی؟!

مرا ببین.....ببین

دیروز گذشته ات

و امروز قصه خاموش ترا

فریاد می کنم

آوید میرشکرائی ١٢/١٢/٨٧نه صبح تهران

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٢
تگ ها :

کناره

چرا اینهمه سخن می گوئی آوید؟

چرا؟!

باید که بگویم.

باید.

وای از داستانی که نا گفته ماند:

حکایتی که کسی نشنیده

وای از سکوت....

فضائی که در آن حتی صدای قطره های باران نیاید

****************

چقدر نگاه می کنی آوید؟!

چه می بینی؟

نگاه می کنم.

نگاه می کنم:

وای از تصویری که

ننشیند در حافظه دفتری!

وای از آنکه نبیند

تصویر بید مجنون را

تازه سبز شده

در روز های 

آخرین

زمستانی.

****************

من هم

دوست دارم

تماشایت کنم

اگر که خواب بگذارد

آنقدر که خسته ام از طوفان

رها می شوم بر کناره بازویت

مثل کشتی طوفان زده

بر کناره امنیت ساحل ات

پهلو می گیرم.

آوید میر شکرائی ١٠/١٢/٨٧ هشت شب بزرگراه مدرس تهران

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٠
تگ ها :

عشق

نه هرگز برایش آماده ای و

نه هیچگاه از آمدنش شگفت زده

داستانی تکراری و

کمیاب...........!

شوق سفری خیال انگیز

در خیابانی بی انتها

مسیری یک طرفه!

سفری بی بازگشت.!

***********

چون شرم

ناگهان

گونه ای را می گدازد

در تنی برهنه و بی شرم

حکایتی پر ناله و فغان

از نگاهی عریان:

آمیزش نگاه و

دست و

کلام و

لبخند یاران

*************

می افروزد چون آفتاب کویر

دل مسافر بی خویش و

همزمان

چون باران

مرهم دل های تافته و تب زده.......

مسافر و

سفر و

روز و

شب و

آفتاب و

باران......

آمیزه زیبای همه ناممکن ها

تنها در دل کوچکی.....

*************

داستانی که

می گویند و

می خوانند و

         می سرایند

از همیشه

 ترانه های بی شمار ...ولی

           "از هر زبان که میشنوی

                                         نامکرر است"

آوید میرشکرائی  ۶ عصر ۵/١٢/٨٧ تهران

 

 

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٦
تگ ها :

آتشکده

آفتابی شفاف و

باد بهاری و

شوقی که در تن درخت ها

و همه جوانه ها به رویش هست

مرا ساخته اند.

من

آرمیده بر بلندای نا شناخته ای

چون دماوند

اندوهم

چون رگبار خروشان پائیزی

و دل طوفانی شبهای سرد شغال

یا سرخی همان غروبی که

چون خورشید

در آب های دور فرو می رود

***********************

آدمیزاد چیست؟ چیست؟

دو دست همیشه رقصان

نگاهی همیشه منتظر

قلبی همیشه شتابان

حضوری گاه ابری و

گاه آفتابی

همیشه اما

خروشان

همیشه اما

فروزان

در آتشکده مقدس دلی

سرود خوانان

آوید میرشکرائی ۵/١٢/٨٧ سه ونیم عصر تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٦
تگ ها :

 

شفاف بود لبخندش

مثل پوست سفید مهتابی و

روح مهربانی اش

و پشت دست های رنگپریده مهربانی که

جایگاه بوسه من بود

آنجا که بوی سعادت کهنه مرا می داد

در مهر مادری

که عشق را اول بار

آموخته بودم

***********

شفاف بود

مثل رگه های آبی مهربان

و بوی گوشه چادر صورتی گلدار

آبی و صورتی و سفید مهتابی و

به روشنی بهار

همانجور غرق شکوفه های ریز.

مثل چهره گشاده مهربانش

همیشه آراسته به لبخندی

همه چادر نمازهایش

بوی نماز صبح می دادند

*********

یادش بخیر

جائی داشتم

کنارت هر جا که نشسته بودی

و فرصتی

برای بوئیدن دعا

دلم برایت تنگ می شود.

آوید میرشکرائی ۵/١٢/٨٧

تقدیم به عزیز سفر کرده ام صدری ثقفی روح و جان مهربان همه مادر بزرگ های جهان

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٦
تگ ها :