اگر که می شد

اگر که میشد

در هر قطره می لغزیدم

آن گاه که

می لغزید بر سطح اشکی شیشه ها

اگر که میشد

حتی با صدای اذان و

روشنای گرگ و میش صبح

رویا ها را وا نمی نهادم

در تاریکی خوابم جا بمانند

اگر که می شد

یادگار های بهار و تابستانم را

چون هیمه های روشن احساسم

آتش فروز شب های زمستانم می کردم

وقتی که قطره های اشک

یخ می زنند

بر شیب گونه های تنهائی ام

****************

اگر که می شد

شب ها  وقت بیداری و شعر را

می کشاندم تا صبح

تا دیدن رویای آغوشت

آوید میرشکرائی ١٢/١٠/٨٧ ده صبح

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٢
تگ ها :

آگاهی

خواندن روزنامه ها را فراموش نکن

تک تک کلمات سیاه

سطر به سطر کاغذ کاهی

یادت نرود

تماشای خبر همه شبکه ها

از هر زبان و

از هر نگاه

لحظه های "ما" را

به ایشان وام می دهی و

تنها چند روز بعد

از آنچه آنهمه در باره اش می گفتند

آگاه خواهی شد:

نتایج انتخابات و

ادامه محاصره و

حمله ای دیگر

و زندگی تو

از تو می گریزد

زمانی که تو حتی

رفتنش را نگاه نمی کنی

از فاصله بعید بودنت

آوید میرشکرائی هفت و نیم صبح ١٢/١٠/٨٧

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٢
تگ ها :

چشم به راه تو ام

به انتظارت می نشینم

آن زمان که بیش از همه انتظار می کشم

نیستی.

خاکستری سرد لحظه های زمستانی را

می نشینم به انتظار شنیدن گام هایت

وبا صدایت

به لحظه هائی که می آیند می اندیشم

و گفتگو های طولانی...

***************

از راه دور مرا بیشتر دوست داری؟!

وقتی نمی بینی مرا؟!

من اما ترا می خواهم همیشه و

در چهره ام.....دریغ...

جای پای نگاه تو

دیری ست خالی ست

******************

تو همیشه اما

در حسرت گذشته هائی و

لحظه های رنگی حال را

به دریغ دیروز ها رها می کنی

من که همیشه در حسرت دیدن ات

روز ها را می دویدم

وقتی که تو

صدای قدم هایم را می سرودی

"در انتظار مادر...."

***************

من امروز جا مانده ام از زمان تو

خدایا چه اضطرابی قلبم را به دیواره سینه ام می کوبد

کجائی؟چه می کنی؟!..

خنده های کودکانه ات

می پیچد آیا در فضای دور؟

نکند دوباره باز

غمگینی و بغض می کنی

مثلا در حسرت گذشته ها

نکند تنهائی و می لرزد دلت دوباره از سرما؟

تو اما......

به من نوید دیدار می دهی و

به راه خویش می روی

از کنار من

*********************

من بی تاب

تمام هدیه های طلائی و آبی ام را

در لحظه های قلبم می بندم و

به تو پیش کش می کنم

با ستاره های شفاف آسمان نقره ای اش

تو اما

کودکانه کف دست ها را به هم می کوبی و

در چشم های سیاه ات

برقی می درخشد و

بسته های پوشالی را باز می کنی و

باز

به راه خویش می روی

تنها......آنی بعد........

از کنار من

آوید

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۱
تگ ها :

حباب

ماتم می برد دوباره

خیره می شوم به دوردست

و ضربان عجول قلبم دوباره

جائی در میان حنجره ام می زند

به یک حباب روشن گرم.....

فکر می کنم

وحضور زنده گرمی

در فضائی دور........

و قلبم دوباره باز

تیر می کشد

آوید میرشکرائی ١١/١٠/٨٧  هفت و چهل دقیقه شب  خیابان دکتر شریعتی

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۱
تگ ها :