شعر نا نوشته

من سخن نا گفته ام

شعر نا نوشته و

سرود نا خوانده

آتشی افروخته و

دشتی به وسعت ابر های آسمان پائیزی

من حرارت آفتابم

در لحظه های نبمروز این دشت یخ زده

سراب نه

که معنی آبم

دهان عطشناک زندگی

جوشیدنی از درون صخره ها

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

من نگاهم

همیشه به انتظار مسافری

دوخته از قاب پنجره  سبزی

به طلیعه شفق

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

ای کشتی شکسته  خسته ای که از دور می آیی

من ساحل آرامش ام

آسودنت را

و

انگیزه رفتنی دوباره

غریو موج های دریای آبی ام

آوید ۲۳/۷/۸۶    ۱ صبح

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٤
تگ ها :

شب و بیداری

پا بر زمین سرد سنگی خانه می گذارم

و سکوت لحظه های شب پائیزی اش را

جرعه جرعه می نوشم

اما

این داروی تلخ نیمه شب

شفای من نمی شود

نسیم خنک پائیز ی ام

با طراوت و شفاف

چهره ترا می نوازد اما

این چهره در هم رفته و خاموش تر از همیشه

خود را زیر لایه های سرد بسترمان می پیچد و

گرمای آتشم را

انکار می کند

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

من چه بگویم

خدای من از شعله شعله ور درونم آگاه است

می سوزاندم و

گرم می کند

شعله مقدس چوب ها

هر که را

از سرمای دمادم صبح

به آن

پناه برد

آوید  ۲۳/۷/۸۶  ۱ صبح

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٤
تگ ها :

نگاه آینه

حضور حجیم انسانی را

هنگامه عبور از تقاطعی

احساس می کنم ودر آخرین لحظه

لحظه پیش از بر خورد

با هوشیاری تمام!

از تصویر خویش در آینه عذر می خواهم

با لبخندی شرم آگین

و چشم هائی دروغگو

و ماسکی به غایت آراسته و مو دب

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

تصویر من در آینه اما

زنی است ترسیده و لرزان و

در میانه عمر

با وحشتی و

جنونی از تردید

زار می زند

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

عزیزم فغان نکن

تو از حجم سرد آیئنه ای

بی زندگی و انگیزه ای

حضور ناگهان سایه ای

توان گریزت نیست از من و

شرم پشت نگاه من از خویش

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

مبادا دوباره فریب بخوری باز

دست ها را به روی صورت بگذار و

زار بزن

نگذار نگاهت کنم دوباره باز

فریبکار و دغل باز

زن درون آینه اما

زار می زند

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

ترا درون حجم آینه ها

اسیر کرده ام و

سودای نفسی نبودت

تا لحظه ای که

نگاه فریبکار مرا دیدی

پوزش طلب و

شرم بار

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

برو برو

فرار کن

نگاهم نکن

فغان کن و

فرار کن

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

من نگاه ترا دزدیده ام

سهم ترا دزدیده ام

لبخند ترا دزدیده ام و

قطره قطره اشکهایت را

من ترا در آینه و

خود را در نگاه بی تنفس تو محبوس ساخته ام و

اینک گامی بیش نمانده تا غروب

برو

برو

فرار کن

فرار کن

آوید وین ۲ سپتامبر ۲۰۰۷    ۷ صبح

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٢
تگ ها :

خستگی

او خسته خسته خسته

در تاریک روشن سرد صبحگاه زمستانی

خاموش خاموش خاموش

دیگر صدای التماسم را

حتی به تکان سری پاسخ نمی دهد

در گرگ و میش صبح و

در لحظه های آخر شب

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

نگاهی ندارد

صدائی ندارد

سکوت همیشه ات

هزاران هزار فریاد در درون

سکوت همیشه ات

هزاران هزار فریادم را

آوید

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٢
تگ ها :

اسیر

تو در توی

کدام دیوار های سنگی بلندی

اسیرم ساخته اند

که هرگزم یارای رهائی

جز به رویا نیست

رخوت گرمای کدام بستری مرا در خود پیچیده

هراس وحشت بار سرمای کدام حیات ناشناخته ای

مرا در عمق آن پنهان می کند که

بضاعت گرمایم به پوششی نیست

هر چند نامم آتش نهاده اند؟

اگر که اسیرم

نسیم کدام جوانه تازه رسته ای

بوی کدام خاک باران خورده ای

آبی کدام تصویر آسمان گونه ای

عشق کدام دل شقایقی

فرا می خواندم از همیشه؟

هراس سرما را چه کنم؟

دیوار های بلند سنگی سکوت را چه کنم؟

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

اسارت رویا ها را چگونه باز گویم به شرم؟

که سالها

فریبشان دادم به شعر دروغ

و خورشید نیمه شب

آوید   ۳۰/۹/۸۳ تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢۱
تگ ها :

بیان درد

من

بیان آبی دردم

تمام عمر

دهان گشوده ای

که آواز بر لب نیامده ای

که شور بی نهایتی

بر هیچ ساحل شنی

آرامش

نیافته ای

نگاهی و

صدائی و

شعری و

فریادی و

شوری و

شعله ور

همیشه

خاموشی

آوید ۶/۹/۸۴ نیمه شب

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٠
تگ ها :

رهایم کنید

مرا درون جعبه ای فشردند 

تا که شکل آن شوم

شما را به خدا

هیچیک از سلول هایم چهار گوش نیستند

مرا رها کنید

رها کنید که بخوابم

نه می خواهم که چیزی بخوانم

نه می خواهم که کاری بکنم

قالب تنگ آن خانم دکتر مضحکی را که هر روز

فکر می کند در خواب راه می رود

و کاری می کند را هم نمی خواهم

شما را به خدا مرا رها کنید

می خواهم بخوابم

بخوابم

و حتی رویائی نبینم دیگر

از حقیقتی که نیست

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

دل من خود افسانه ای است

و جادوئی است

همه لحظه های مبهم نا منتظر آن

مرا نیاز به داستان شما نیست

تا به خواب روم

رهایم کنید

کسی درونم قصه می گوید

آوید ۱۷/۲/۸۵ نیمه شب

 

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٠
تگ ها :

سکوت

تو با آنکه به زبان نمی آوری

عمیقا خواهان چیزی هستی که

من نمی خواهم

اما

فریاد می کنم

تو به آن می رسی

من اما..........

تو شهد شیرین شکلات را به جان می کشی و

من

در حسرت طعم آن

به خواب می روم و

چاق می شوم

تو اما می گوئی که با شهد شیرین زندگی بیگانه ای

سکوت تو شاید عمیق تر از واژه های من

یا که واژه های من

نه بیانگر خواهش عمیقی که در جانم خفته است

آوید۱۷/۱۰/۸۲

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٠
تگ ها :

بهار پائیز ی ام

می خواهم با تو بهار شوم

در طراوت نمناک دل پائیزی ام

و برگ و بار رنگ به رنگ درختان زیبایم

بی حسرتی

نگاه بارانی طراوت وجودت را

ببرد با خود زیر پوسته ام

نه حسرتی

نه نگاهی به گذشته  ای

نه هراسی از آینده ای

در لحظه ای

برگ وبارم دوباره جوانه می زند

میدانم

با حضور دست های تو

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

تمام تنم آواز ترا می خواند

و صدایت میکند

تا که از رویای دور دستم متولد شوی و

بیائی به دیدار طراوت پائیز ی ام 

به ضیافت بارور

تنی که ترا می خواند نیمه شب

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٧
تگ ها :

کودک دلم

کودک دلم را پنهان می کنم و

آشکار می شود در بهانه هایم

کودک سر در گم آشفته ای که

میل به بازی اش

در سئول درد ناک سیلی که می خورد ناگهان

گم می شود و

دوباره باز می آید

حتی تا مرز میان سالی

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

کودک دلم را گاهی

به حس گهواره لحظه های خیالی رویا هایم می برم

آنجا که آرامشی را می جوید و

حرکت هماهنگ دست هائی تابش می دهند میان آگاهی و خاموشی

میان هستی و نیستی لحظ های پهناور دلش

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

کودک دلم را به عمق آبی آب میبرم و

به اوج کبود آسمان

به مهر می سپارمش و

به تنهائی طویل شب های کوتاه

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

لای لای کودکم

ترا بشارت به پایان و

ترا لای لای خواب

خواب دیده ای عزیزم

خواب دیده ای

نه دویدن در سبزه زاری

نه پرواز به قهقه خنده ای

نه چهره خندان مادری

با نفس های مهر

نه رنج سیلی و درد بیماری

خواب دیده ای همه را

بخواب اندکی دیگر عشقی دیگر شاید

تعبیر رویای بی انتهایت

آوید ۱۳/۲/۸۵ ۱۱.۵ شب

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٧
تگ ها :

فراموشی

نمی دانم چرا از یاد میبرم

قصه های دیروز را

وآنچنان فراموش می کنم لحظه های گذشته را

که قصه های امروزم هم

در بی خبری عمیق من می گذرند

من

اما

هر لحظه

آگاهم

به نسیم معطری که

از جان جانم

می گذرد

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٧
تگ ها :

زیبائی

زیبائی ترا

من باید که به تصویر بکشم

خودم

کسی دیگر از خندیدن و گریستن چشمی که سبز می زند

آگاه نیست

و کسی را نمی شناسم

در جائی

گنج یابی داشته بااشد آنچنان حساس

که طلای ناب جنسییتی پنهان شده در عمق لایه ها را

باز تاب دهد هزاران صوت آهنگین شاد

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

می خواهم که خودم بخوانم برایت

سرود آنها که ترا دیدند و عاشق شدند

چیزی از خلوص و شفافیت

پشت پردهای اشک و           

سبز

به سبزی مبهم جنگل باران زده یهاری

و ترجمانی باید از سکوت خوانی توانا

یکا یک هجا های خواهش های تنت

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

پائز چیزی از زیبائی برگ ها نمی کاهد

زیبا تریشان از رنگا رنگی غم است

باران بر اینهمه قلم میکشد از جنون سادگی

زیبائی ترا بگذار همانجا بماند ملالی نیست

خودم می خوانم برایت از درون

توصیفی در سکوت شب

آوید ۲۸خرداد ۸۳

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٦
تگ ها :

لحظه های رنگی

چرا عجیب باشد؟

عجیب نیست که عاشق رنگ های ارغوانی و بنفش و آبی و سبز شدهام

واز میان گلها

رنگ های تند مرا به چشم اندازشان می برد

و

 در میان لحظه ها

حرارت لحظه های رنگی

مثل جنون نا شناخته ها

مرا به حضور تند رنگ های در هم دویده شان می برد

به لایه های غلیان به ریشه های هیجان عجیب نیست نه عجیب نیست

که نگاهم را رنگ های تند میبرد و شعر می گویم

هر روز پخته تر عمیق تر

و اشعارم مثل شعله درونم ارغوانی و سرخابی و آبی اند

بنفش انگیخته و زرد آفتابی.

عجیب نیست!

حالا که چهره ام حال و هوای رنگی ندارد

و نگاهم سرخی درون هیچ گونه ای را نمی انگیزد

و چشمانم حتی سبز و بارانی

لحظه تولد هیچ بهار عشقی را

نگاه نمی کند

شعر هایم بستر تابلوی رنگی حیات منند

رنگی و شیفته و انگیخته و آفتابی

 هیجان و شیفتگی روز های رفته ام را جار می زنند

 

آوید ۴ سپتامبر ۲۰۰۷ وین

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٤
تگ ها :

 

از همه دوستان عزیز سپاسگزار میشوم اگر نظراتشان را بنویسند        آوید   
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱۳
تگ ها :

شعر نماز صبح

سحر است و من

از حجم خنک پنجره سلام می کنم به صبح

وقتی صدای اذان

نبض خواب آلود خانه ام را دوباره

طنین بیداری می دهد

پنجره مرا میبرد به حجم سبز حضور بید

و دلم

با خنکای مرهم لا به لای سایه کاج ها

آرام می گیرد

اذان از پنجره به داخل سرک میکشد

و آنقدر که پنجره سبز است

در لحظه های خالی خانه نیز می پیچد

چون طراوت لا به لای لایه های آسمان

گویا خانه ام را

با مزرعه ای در آستانه درو

اشتباه می گیرد

و من از صدای زنگ الله و اکبر

چون ناقوس

در لحظه های بی تابی دلم نوسان می کنم

در حضور نماز

آوید میرشکرائی  ۱۳ رمضان ۴و۳۰ صبح

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٢
تگ ها :

 

من شعر میگویم یک کتاب چاپ کرده ام عنوان آن:راستی هیچ شده است شبی تو نیز مثل من...این کتاب در شهر کتاب نیاوران موجود است.کتاب دوم من در مراحل چاپ است.گرچه از سیزده سالگی شعر می گویم ولی همین سه چهار سال پیش تصمیم گرفتم که آنها را چاپ کنم.شعر هایم فقط احساسی هستند.منظورم شعر عاشقانه نیست لزوما.متائسفانه تایپ فارسی اصلا بلد نیستم که میخواهم سعی کنم و این نقص بزرگ را بر طرف کنم.به پیشنهاد یک دوست خوب که میگوید در صورت یاد داشت آنها در وبلاگ آدمهای بیشتری آنها را میخوانند تصمیم گرفتم برخی از تازه هایم را در وبلاگ شخصی ام بنویسم.چون هنوز شیوه تایپ شعر را نمیدانم با کمک دوستانم و پس از آموختن روش آن اینکار را خواهم کرد. به قول دوست شاعری این آرزوی همه ماست از کودکی که کسی پیدایمان کند       آوید   
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱۱
تگ ها :