راه کم گذر

گفتی مگر ترا هرگز کسی نخوانده بود؟
گفتم ...گاهی
سال ها پیش از این
نداهائی آمد به راز دریچه مشبک
با صدای باران
سال ها پیش تر
کسی آمده بود بماند در این بیشه زار سبز
گمانم بهار بود آن وقت
و صداهائی همیشه آمده بودند
همه ترانه هائی بر لب
اما دریغ
هیچکس دریچه را نگشود
من از آن به باغ بروم
همه را نگاه به سرسبزی باغچه کوچک من میبرد
بی آنکه
بخواهند
هرگز
مرا از این کنار
ببرند به جنگل انبوه آن دور
~~~~~~~~~~~~~~~~~
اینچنین قصه ای شدم من طی سالها
راهی کم گذر
مسیری پیچ پیچ
صدائی آسمانی و زنگ دار
پرنده ای در دوردست
همیشه به جستجو
بی آنکه هوای دانه
مدتی طولانی
نگهداردش میان دست های شما
بر بام های تنهائی تان
~~~~~~~~~~~~~~~
پرنده باز می پرد تا به دور
و هنوز نگاه می کند
مسیر ناپیدا را
~~~~~~~~~~~
این آسمان
این صدا
این پرواز
همیشه
همیشه
مسیری کم گذر بوده تا امروز
آوید میرشکرائی ۶و۱۵ صبح ۲۲/۱۲/۸۶   
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٢
تگ ها :

وسوسه ها

نه تنها با اندوه و
حسرت و
چشم های اشک آلود
شعر های من
بیش از آن
زاده وسوسه هایند و
جسارت ها
نگاه و
دیدن و
لمس و .....
گام هائی هر چند لرزان و
اندکی شاید دیر......
شتابان و
سبک و
شجاع و
جسور
اینجور می شود که
من شعر می گویم وزندگی می کنم
من زندگی را می گویم و
شعر می نویسم هر لحظه تازه هر بامداد
آوید میر شکرائی ۱۸/۱۲/۸۶ هفت صبح تهران   
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۸
تگ ها :

تصویر آنسوی پنجره

تصویر آنسوی پنجره که کار من نیست
من تنها دریچه ها را گشوده ام
عبور فصل ها و رنگ ها
باران و آفتاب
عطر به یادماندنی خاک
خود آنجاست
و پشت تک تک پنجره ها
سر هائی و
در همه سر ها
نداهائی
و دست هائی بسیار

قاب پنجره ها را
گرفته تا کنار بزند
بگشاید دریچه های دورتر همسایه های مرا
آوید میرشکرائی ۱۸/۱۲/۸۶ هفت صبح   
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۸
تگ ها :

همین که صبح می شود.......

همین که روشن می شود هوا
نسیم بهار می آید از پنجره ای که باز گذاشته ام شب قبل
هنوز نمی دانم کجایم که
رویا ها می آیند
نیمه تمام و نیمه نیمه
شفاف تر از لحظه های ایستاده حجیم
در منطقی تکراری و دریافت کردنی
که ترا هر روز می برد از
مسیر دیروزی
~~~~~~~~~~
همین که روشن می شود هوا
قلم مرا صدا می کند
همراه نوای دسته جمعی پرندگان آمده تو
می گویدم آهسته
بنویس
از میان بریده بریده کلمه ها
شعری
و از نگاه شاعرانه ای شاید
رویا هایت را باز گوید برایت خدایت
خالق بهار و عشق
خالق تنهائی و باران
خالق تکرار و تکرار نا شدنی.
می نویسم و
هر چند رویا هایم می گریزند به نور صبح
شعرهایم
تازه و بهاریمی آیند دوباره از
پنجره ای که باز گذاشته ام شب قبل
تا که نسیم صبح بیدارم کند
در حضور روشنی
آوید میرشکرائی شش ونیم صبح ۱۸/۱۲/۸۶ تهران   
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۸
تگ ها :

صبح بهاری

تنها صبح بهاری
نور سحر نارنجی است
شفاف و درخشان
تنها صبح بهاری
روشن که می شود هوا
در میان آواز درهم گنجشک ها
ناگهان
صدای فغان بریده بلبلی می آید
از میانشان
تنها صبح بهاری تنم که بیدار می شود
بوی بهار درون سینه ام بیداد می کند
کسی مرا از نگاه من می خواند و
در کنار من می ماند
در قصه پر ماجرای تنم.
~~~~~~~~~
هر صبح بیدار می شوم
با امید تازه ای
اما تنها صبح بهاری
نوید جوانه دارد و
لحظه های تماشا
آوید میرشکرائی ۱۶/۱۲/۸۶ شش صبح تهران   
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٦
تگ ها :

دوباره بهار

بوی درخت میدهد هوا
در ردیف دوردست  درختان ایستاده
منظم و برهنه اما
بوی درخت می دهد
تمنای خفته در ریشه ها و
تمنای سال ها خاموش دل من
بوی درخت می آید
در نگاه و پرواز و صدای پرنده ها
بوی درخت می آید از
دل رویائی من و
همه آواز خوانان دشت.
بوی درخت می آید از
نگاه جوان و
نگاه دور
نگاه پیر و
نگاه شفاف جوانه ها
بوی درخت می آید
از تک تک قطره های باران
از لحظه لحظه باد
و بوی درخت می آید
از رویای بهاری نیمه شب ها هم
~~~~~~~~~~~
بوی درخت می آید دوباره باز
از حضور وسوسه ئ آبی زیستن کنار آب
بهار است دوباره
بهار
آوید میرشکرائی ۱۳/۱۲/۸۶ تهران بزرگراه مدرس هفت ونیم صبح   
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۳
تگ ها :

من و تو

تو قصه مرا نمی دانی و
من
قصه ترا
ما اما قصه ایم با هم
داستانی عجیب!
تو اندوه مرا نمی دانی و
من راز غم انگیز ترا
مون وتو اما عاشقانه دوست داریم یکدیگر را
من نگاهت میکنم اما
آنچه پنهان است زیر پوست ذهن ترا نمی بینم
اما
نگاهم از عشق تو برق می زند
ودلم
در طلبت
می تپد
~~~~~~~~~~
من برای تو کاری نمی توانم بکنم و
تو برای من
من و تو اما
خود قصه ای عجیبیم
عجیب و مشترک
داستان زندگی یکدیگر را
رقم می زنیم
آوید میرشکرائی ۲ سپتامبر ۲۰۰۷ وین   
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۱
تگ ها :

تکرار

چه اشتباهی کردم دوباره وای!
آنکه شعر می گفت را
فکر می کردم نقاشی می کند
و نقاشی می کرد آنکه

شعر هایش را
بر در و دیوار اتاق خالی ام نوشته بودم.
بی آنکه کلامی بگوید
من خود افسانه ها را ساخته بودم
و افسانه ها نغمه سوزان خویش را می خواندند.
~~~~~~~~~~~~~~~
من نیمه شب ها خواب غوطه وری در آب میدیدم
خواب نماز خواندن در جائی ناشناس
کنار آبی دریائی
و شتاب برای رفتن به آنجا که نمی دانی
کشتی شکسته مغموم خمیده ای
پهلو گرفته باز
کنار ساحل ناشناخته ای
و هر چه فریاد می کشد بی نوا
صدائی نمی آید از جزیره نا شناخته
نه حتی پژواکی از
پرنده ای!
آوید میر شکرائی ۹ صبح جمعه ۱۰/۱۲/۸۶ تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۱
تگ ها :

بی آنکه بگذرید

من شاعرم
فضای خانه دلم را مغشوش می کنید و
هیچ نمی گویم!
در آشفتگی پر تلاطم دلم
حسی پنهان بود
تا به امروز
نسرائیده بودم آنرا در هیچ شعری
و نور رویائی چراغ قدیمی
بی آنکه بدانم چرا
دل نازکم را شاد می کرد
با لبخندی به طلوع آنسوی دریچه!
~~~~~~~~~~~~~
من شاعرم
ذهن آشفته ام را نظمی ساخته ام از روشنائی عشقتان
و شما مغشوش می کنید آنرا
با آراستن هایتان
~~~~~~~~~~~~~
صبح است و در را
باز می کنم دوباره
مثل هزاران هزار بار پیش از این
آن سوی در
دل آشفته شکسته ای
 
با من بدرود می گوید دوباره
اشک ریزان

ادامه مطلب   
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٥
تگ ها :

بارانی ام

آسمانم ابری است امشب
بارانی ام
بی باران!
بغضی خاموش آکنده فضای ابری سینه ام
کلامی ندارم بازگوئی غمم
صدائی ندارد
ساز دل تنگم
اینجا فصلی نیست برای غم خواری
نه پائیز ونه بهاراست
نه دلتنگ خاکستری زمستانی
فضای بی زمان سینه ام
شباهنگ خاموش سردکویری بی نهایت است
مرده لحظه های حنجره اش و
لبریز نعره های دردناکی
گسترده بی انتهایش
آوید میر شکرائی ۴/۱۲/۸۶ تهران   
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٥
تگ ها :