تنها شعر من

عکسی اگر بگیریم
این لحظه را ثبت می کند آیا؟
نه!
فیلمی بگیریم شاید
لحظه را ثبت کند با حال و هوای آن
نه نه نه........
شعری که می سرایم شاید تنها
بوی نسیمی را بدهد که بر گونه من و
گیسوی تو با هم می وزد
و شب
و صدای موسیقی که ترا می برد
با نگاه دوردست چراغ ها
و حضور ایهام لحظه ها
در آرزوی همراهی آنکه نیست
و
همراهی انکه نمی دانی
تنها شعر من آغشته به شن های ساحل است
و بوی غروب می دهد

یا همین شبی که

در لحظه های ما می وزد

~~~~~~~~~~~~~

هیچ تصویری از

کلماتم گویا تر نیست

کلماتی که

خاطرات شعر گونه

همراهی ماست

آوید میر شکرائی ۲۴/۱۱/۸۶  ۱۰ شب دبی

 

 همراهی ماست

 

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢۸
تگ ها :

شب شعری می شود.......

شب
شعری می شود
نسیم ..شعر ی
 بغض شعری می شود همیشه
اشک ها شعری
خنده هایم هم شعر می شوند
عشق کلمه های هر شعری
خواهش بدنم شعری چون شبی بلند
غروب...
برف.....
باران..
نگاه آب شعر میشوند
تا داستان مرا بگویند
واین داستان
شعری می شود و
این شعر داستانی
تا آنرا بر سر هر سر آشفته ای گویند
آوید میر شکرائی ۱۰ شب ۲۴/۱۱/۸۶   
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢۸
تگ ها :

سروش

سروش قطره ای می شود

با هر ناله ای و

غلت زدنی دردناک

لبخندی که می زند

لب های بسته و

چال گونه ها.

شعری که می خواند

با بازی دست ها و

نگاه آشنا.

سروش قطره ای می شود

در سر در گمی پف آلود ابر ها

پنهان.

راز طراوت باران است

ومعنی بودن

~~~~~~~~~~~

سروش لحظه دردناکی را

رنگی می کند و

به دام نقطه های نقاشی  می رود

لبخندی با

لب های باریک بهم آمده و

چال گونه ها

~~~~~~~

سروش شعر نیست!

تکرار می شود.

نگاه نیست

معنا می شود.

سروش عروج نیست

در لحظه های کودکی زمین می وزد.

معنی بازی لحظه های زندگی

معنی کودکی

معنی طراوت دل ابر هاست

در سال و روزی که

همه فصل ها

همه لحظه ها و

همه روز هایش بهاری اند.

آوید میر شکرائی ۱۰/۱۱/۸۶ یک صبح

کاش میشد همه شما که می خوانید همه انرژی مثبت خود را برای سروش بفرستید و برای زنده ماندنش دعا کنید.سپاس

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱۱
تگ ها :

نام مرا بخوان

نام تو چه کوچک و جدا افتاده و ناپیدا بود

در میانه بلند نام ها

شماره هائی کنار آن...

کسی نام ترا خواهد دید؟

و نام ترا

به یاد خواهد آورد در نگاه تو؟

~~~~~~~~~~~~~~

شماره ها را تکرار و

نامم را صدا کن دوباره

نام من

میانه انبوه نام ها

کلامم

در سرگردانی حرف های نا گفته بسیار

نگاهم

در هراس دور ها و لحظه ها

و نفس هایم

در اضطراب بودنم

پنهان گشته اند

نام مرا پیدا کن

با شماره های کنار آن

نگاهم را به یاد بیاور و

کلامی را که بوی عشق می داد

یادم را به نور آسمان صبح آبی کن

و مرا دوباره صدا کن

در هجوم نا با ورانه هایم

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٧
تگ ها :

اسارتی خود خواسته اما

ترا می خواهم و

نمی خواهم

ترا می دانم و

نمی دانم

ترا می خوانم و

نمی خوانم

شب ها بستری مرا به خود می خواند و

از خود می راند

و بوی آغوشت مرا می رباید و

از تو دور می کند

~~~~~~~~~~~

با جوانه های تلخ حسرت همیشه ای

من و تو و

جنونی خاموش و

اسارتی خود خواسته اما

~~~~~~~~~~~~~~~~~

دریای مهری خاموش

آفتابی آسمان را

سکوتش به قعر تاریکی درونش می برد و....

دلتنگی عمیق قدیمم را

بغضی فشرده گلوی خنده هایم

با هیچ رگبار بی مهابای اشکی

باز نمی شود!

آوید میر شکرائی ۶/۱۱/۸۶ نیمه شب

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٧
تگ ها :

لحظه

می گوید در لحظه باش!

من هر لحظه با توام

با نفس

و احساس آبی آسمان

من با شفافیت آب

و آبی لحظه های حضور با توام.

جریان عمیق عشق

گذشته ام را پیوند کرده تا لحظه حال

و حضور تو

حضور لحظه هایم را در خود

و حضور مرا در لحظه ها

به نور عجیب خود

شعله ور ساخته است

~~~~~~~~~~~~~~

کلامم

سکوت ام

نگاهم

نفس ها

گام های خسته ای

از گذشته

تا کنون

و فراموش کردن اضطرابی از آنچه نیامده است هنوز

طبیعت نگاهم نیز

رنگ لحظه های شفاف عشق توست

آوید میرشکرائی جزیره کیش ۲۷/۱۰/۸۵

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٥
تگ ها :