نوزاد

گوش هایت را می گیرم و

ساکت می شوی

حتی برای لحظه ای

تا به سکوت گوش کنی

سکوتی که جهان پیرامون ترا

از معصومیت سئوالی که در ذهنت جوانه می زند

لبریز می کند

در میان اینهمه صدا

آوید میرشکرائی ۲۷/۱۰/۸۶

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٩
تگ ها :

ياد تووشب زمستانی

اینجا خواب آلود و تنها

به خواب میروم واز یادم می برند

اما از یاد نمی برم

دم فراموشی

دعای بدرقه ات را می خوانم

بیشتر شب ها

این جا کسی مرا تکان می دهد

دم رفتن

و در گوشم می گوید بخوان

بخوان همه آرزو هایت را

مثل او که ترا تکان می داد

پیچیده در سپیدی تنگ کفن ات

و در گوشت تلقین می گفت

از باور هایت

~~~~~~~~~~~

لحظه های خاموشی شب و

غربت سرمای زمستان

به وسعت عمیق ترین نقطه های انجماد این شب زمستانی

سرمای استخوان سوز

حسرت جاوید فراموشی

حضور خواب

~~~~~~~~~~~~~

حضور بی حضور دلتنگی ام را

بدرقه راهت می کنم هر شب

و تو ناگهان ستاره ای می شوی در آسمان تاریک دوردست

آرزو هایم را به تو می گویم

انگار که نزدیک تری اکنون

به حس شنیدن آنکه همیشه با تو بود

~~~~~~~~~~~~~~~~~~

اینجا خواب آلود و

رفته از یاد و

نبرده از یاد.........

در جستجوی سکوت شبی که

سرد و لبریز فریاد است

و در لا به لای سرمای پنهان بستری

من

نگاه کودکی ام را

جوانی تشویش هایم را

ترانه های تنهائی ام را

حسرت شعله هایم را

آرامش دروغین میانسالی ام را

مثل همیشه

بی صدا

قصه نیمه تمامم را

آواز می کنم.

آوید میرشکرائی ۲۲/۱۰/۸۶ نیمه شب

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٥
تگ ها :

جنگل

با نگاه

تمام راه را می بلعم

دهانم را باز می کنم و

در جاده سبز دوردست جنگل فرو می روم

و با قطره هائی که چون غبار

از آبشار

به دامن سنگ ها می دوند

می روم

~~~~~~~~~~

مه مرا در خود می پیچد و

در دل ابرها

طراوت انگیزه هستی

به جانم می وزد

~~~~~~~~~

دست ها را باز می کنم و تمام حجم پنجره را بغل می کنم:

شیشه دروغگوئی که مرا

از رویای سبز من جدا می کند!

~~~~~~~~~~~~~~~

بر بال پرنده های دوردست اوج می گیرم

بی آنکه دلم از جنون و هراس پر پر بزند

~~~~~~~~~~~~~

نگاهم کافی نیست

دهانم کافی نیست

حضورم

درون گرداب سبز سنگینی فرو می رود و

چون غریق

با بازدم های بریده بریده

به سطح آب می آید

صدائی می آيد و

خروش غلتان آب می شوم

در بستر سنگلاخ رودخانه

~~~~~~~~~~~~~~~

نگاهم

لحظه در گذر کوتاهم را

در جسم ام جا می گذارد و

با عطشی سیری ناپذیر

طعم باور نکردنی جاودانگی را

در لحظه های دلم

بارور می کند

آوید میرشکرائی ۲۵/۵/۸۶ ماسوله

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٥
تگ ها :

زمستان

یخ زده لحظه های رابطه

لا به لای شاخه های درختان منجمد

من اما با التهاب شعله ور شعر ها

صدای تبر را

در گرگ و میش صبحگاه سرد دیگری

می پوشانم و

از آگاهی افسرده ریشه ها

پنهان می کنم

~~~~~~~~~~~~

یخ زده لحظه های برهنه راه

لا به لای سطح خیس خیابان

من اما با نگاه غمزده

اسارت آب را

در نهر ساکت یخ زده

نگاه می کنم و

آنرا از آگاهی رنگپریده خورشید

پنهان می کنم

~~~~~~~~~~~

من و

تو و

شب های سرد یخ زده

روز های بی حضور خیس

نهر های منجمد.......

نقش گام های پوشیده از

برف تازه......

گام های خسته آخر و

کناره های

بی کناره.

آوید میرشکرائی ۲۲/۱۰/۸۶ نبمه شب تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٥
تگ ها :

مرا نمی بينيد

شما که مرا نمی بینید

در رویا هایم!

همیشه آرزو داشته ام که

ببینم خود را میان خواب!

عکس مرا پس از مرگ بگیرید

بگیرید و به من نشان دهید!:

در قاب آراسته ای از رویاهائی که

هرگز

از مرز رویا

فرا تر نرفتند

آوید میرشکرائی ۷ صبح ۲۰/۶/۸۶

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٢
تگ ها :

چه می کنی

گمانم که گنجشک ها هم

همین را می خوانند

مثل همیشه جیغ جیغ نمی کنند

دسته جمعی

صدایشان هماهنگی محزون بمی است

آنها هم

نگران باغچه اند و

گل های هنوز سبز

زیر برف زمستان

یا سرمای همین شب بارانی

~~~~~~~~~~~~~~~

چه می کنی بر سر پا های نازک و لرزانت

او ترا نمی داند

گر چه با اینهمه دلشکستگی

تو هم نگران باغچه ای

صدائی که جز تن تو نمی داند را

نمی خواهی

~~~~~~~~~~~~~~~~~

چه می کنی با آن تن خسته

سر به زیر و در هم فرو رفته

از سرما

نگران باغچه ای تو هم؟

یا همسرائی گنجشک ها

گمانم تو نیز

دلتنگی ات را زیر دست های سردت

در آغوش می گیری و

به باغچه فکر می کنی و

سرمای همین شب بارانی و

برفی که

در

راه

است

آوید میرشکرائی آذر ۸۶ تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٢
تگ ها :