شاعر خاموش

شاعر خاموش بود

سکوت کرده بود زمانی دراز و

بی آنکه باز

سردر ابرهای خیال دوردست برد

تنها به جستجوی یک نامعلوم

در پیچ پیچ هزارتوی تاریک نمناکی پرسه می زد و

از خاموشی صدایی که فرامیخواندش از دیر باز

عذاب می کشید.

قدم های کند سنگین بی هدفی در

 راه های چسبناک گل آلوددایره های مخوف تو در تو

سر در پی سردرگمی خویش داشت و

به هیچ جا نمی رفت

در غروب دیرگاه

درست پیش از تاریکی شب

اسیر دست های نامعلوم یک تشویش

اضطرار و اضطراب عمری را

وانهاده و

نا امید

این واپسین لحظه های مانده را

هرز میگریخت و به پیش می سراند.

************

شاعر تنهای غمگینی

بی یاری کلمات

شهرزاد قصه گوی سالهای پیش تر

اسیر سکوت روزهای بی بر و بار

؛تنها رهایم کنید؛

می گفت متصل

برهوت خاموش بی واژه اش اما

حسرت خواندن را

از دست داده بود

*****

اینک دوباره باز

بانگ فراخوانت می شوم از بستر بویناک رخوت

قلم را بجوییم دوباره باز،صبحگاه

بعد این شبانه دراز درد

من می نشانمت دوباره باز

بر ابرهای دوردست خیال و

فصل ها و زمان و طبیعت و عشق و انتظار

برخیز

از دست میشود این لحظه های آخرین

چیزی به جا نمانده تا 

خاموشی آخرین سحر

خسته و حسرت به جان و پریشانی...

می دانم

انباشته از همان پرسش همیشگی

آخرین واژه های محجور دربند را 

رها کن و

به کوله بار بریز و

به راه ببر

حاصل عمر تیره دردناک خاموشی اینک

واژه های پر طراوت معطر رقصان تازه انگیخته ای

در دفتر روزگار سوخته ای

آوید میرشکرایی 

تهران ۵ صبح ۱۴آذر ۹۵

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٤
تگ ها :

پیشکش

صدایم کن

خنده هایم را حراج میکنم

یا که به کوله باری به دوش می کشم و

به راه می برم

یا که بر سر راهی می نشینم و

به پیش می نهم و 

عابرین را 

به دام می کشم

*****

بدنبال نشان دلی

یا که تماشای ستاره ای

نگاهم را حراج می کنم

به روز به راه می روم و

به شب به ماه می گویم

******

به جستجوی نشانه ای از مهری

حضورم را حراج می کنم

در میانه ای می نشینم و

ترا در میان دیگران،سلام می کنم

آوید میرشکرایی ۱۲مرداد ۹۵

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٥
تگ ها :

تقصیر تو نیست

تقصیر تو نیست که

این پیامک های کوتاه خشماگین

مرتب تکرار می شوند

عیب از خط ها و آنتن و

تلفن عجیب من است

اما هر بار...

همان خشم هجوم می برد به من

تقصر تو نیست که

من ساده لوح خوش باوری هستم..

با باور های قدیمی خنده دار کودکانه

هنوز عاقبت قصه ها را خوش می خواهم و

آخر داستان را

جوری که میخواهم تصور می کنم

*********

تقصیر تو نیست که

من در خیال خامی شناورم همیشه

جوری که برخی تلفن های زهرآلود

از خط نازک دور دلم رد نمی شوند و

این مرز

همانجا بین توانستن و نتوانستن

تاب آوردن و بی تابی

مرا ایمن می کند از

تحمل ناکردنی ترین دردها

تقصیر تو نیست عزیزم

تقصیر تو نیست

من از تقدیر شوم من

همیشه

دستکم یک گام عقب ترم

آوید میرشکرایی

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٧
تگ ها :

نقش تقصیر

من نقش خود را خوب بازی می کنم

همیشه پاها را محکم به زمین می کوبم

وقت راه رفتن:

استوار و تند و بی پروا

مرتب هم لبخند می زنم با متانت!!

خنداندنم ساده است

مثل عصبانی کردنم

چه زود هم قانع می شوم!!

و هرچه با من بکنبد

هرچه بیشتر دلم شکسته باشد

و هر چه بیشتر رنجیده باشم

بیشتر باور می کنم که

مقصر خود منم

آوید میرشکرایی مهر ۹۴

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٧
تگ ها :

روزهای طلایی

اینهمه آه و افسوس

حسرت روزهای طلایی که گذشتند و

آرزوی بازگشت 

به روزهایی که از یاد برده ای

لحظه هاشان طوفانی و پر تشویش و

خورشیدشان پشت ابرهای دلتنگی پنهان

هر لحظه فرار از لحظه اکنون.

**********

در دفتر پوسیده لحظه های نآمده و نازیسته اسیری و

ثانیه ها را پشت هم می فشاری

تا فرصت اکنون تمام شود.

در دفتر پوسیده واژه ها اسیری و

در زیبایی خاک آلود دفترهای قدیمی

همان موسیقی سحر آمیز نی و

همان رقص بی اراده ای

که می برد مسحور شدگان را

به مغاک تاریک تنهایی.

نوازشی از دست پوسیده ای که

آنی دیگر فرومی ریزد

پیش از سقوط 

و آشیانه ای که بر لحظه های غربت بنا شده.

به بانگی آمدی و

خاموش می روی

با توهم دیرپای دست هایی که برای تو می وزند.

آوید میرشکرایی بهار ۹۵

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱۳
تگ ها :

مجموعه شعر از پاییز

شعر پاییز ما از مجموعه من ترانه خویش را میخوانم من در مجموعه شعری به نام از پاییز با گزینش خانم پوران فرخزاد به چاپ رسیده است آوید میرشکرایی   
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٤:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢۱
تگ ها :

مرور

نکند حافظه ام را از دست داده ام؟

دوباره باز مرور میکنم

شعرهائی را که از لحظه لحظه های من حکایت میکنند

گام ها را دیگر برنمی دارم یکی پس از دیگری

درنگ می کنم

دوباره فریب خورده ام.

دوباره باز مرور می کنم

نکند از یاد ببرم؟

چه خوب که مثل کتاب های مودیانی

نمی توانم برگردم به گذشته ها

دودآلود است شهری که در آن زندگی می کنم

مه الود تر گذشته های غمبار

تنها قلبم

همان ترانه همیشگی را زمزمه می کند

آوید میرشکرائی

د

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱٠
تگ ها :

روزگار سپری شده بهار

باور نمی کردم

خاموش بمانی و

با بهت

دور شدن خنده هایت را نگاه کنی

همه چیز از نو

باریدن را به ابر ها یاد بده دوباره

چشم ها را  به اشک ریختن

بغض را به سینه بیاموز و

قهقهه های مستانه را

به سکوتی که حنجره ات را فرا گرفته

میشود دوباره باز

از پس زمستانی اینچنین سخت و طولانی و ساکت و تاریک

روئیدن را به گیاه و

خواندن را

به بلبلی که در دوردست ها میخواند

یاد داد؟

چگونه میتوان باز

قدم زدن میان ستاره ها را

به این قدم های کهنه سرد آموخت و

از این زمین گل آلود سخت کند و

دوباره باز به راه افتاد؟

روزگار سپری شده بهار و

زمان از دست شده زندگی

آوید میرشکرایی

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱٠
تگ ها :

زود باش

دست هایم را دریاب

زود باش بگیرشان

پیش از خاموش شدن این ترانه

سالهای زیاد است

منتظر شنیدن ام

در این مسیر طولانی

حتی هر بار که راهم بسته اند

هر ایستادن کوتاهی را

به فال نیک گرفته ام

تنها به امید شنیدنصدای مضطربی که

دوستم می دارد

اینجا که من هستم

هر ترانه ای

آواز خواستن است

که فاخته ها هم

سر می دهند.

آوید میرشکرائی 4عصر 14/6/94 بزرگراه مدرس تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٦
تگ ها :

قهرمان های گمنام

گوئی نه تنها عمر رفته ام

که از من

آنچه نکرده ام را

ربوده اید:

خیال ها و

رویا های پنهانم

و همه آن آرزو ها

که در دور دست ترین توی هزار لای دلم پنهان کرده بودم

همه حسرت ها

من که جسارتم

ابتدای اسارتم شد.

اینچنین در من ماندگار شد

شور شوریده ای که

قاعدتآ باید

بانگ فراخوان رویا هایم می شد.

××××××××××

حزن آور ترین نوا ها

درونم به ترنم و

دست ها گشوده به دوران رقصی

صدای خنده هایم

گوش افلاکیان و خاکیان پر کرده..

شما را به خدا بیدار شوید

پیش از اینکه با این چشمان گشوده

راز خشم نگاهم را

بجویید

××××××××××

و اینگونه قصه ای بی انتها

ادامه می یابد

پاپوش ها پاره می شوند و

این قهرمان های گمنام اساطیری افسانه ها

پای برهنه و زخمی و خسته

هنوز گام در راه میفشارند و

چشم به دوردست دارند

تا کجا  قلب مجروحشان

از پای درآید و

بر خاک بیفتد و

نور دیدگانشان

خاموش شود.

آوید میرشکرائی 14/6/94 چهار عصر بزرگراه مدرس تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٦
تگ ها :

← صفحه بعد